از آرایشگاه که بیرون زد، دستی توی موهای کوتاهش کشید و برای آخرین بار از کافهی معروف کنار ایفل ماکارون و قهوهی تلخ خورد.
برای دقایقی فقط گوش داد.
به صحبت رهگذرا، بوق ماشینها، آواز پرندهها و صدای خیابونهای بارونی پاریس تو یه عصر بهاری.
اونا رو برای همیشه تو ذهنش سپردو آخرین نوتش رو روی میز گذاشت:
"تو خونه و پناهگاه من بودی، برای ابد."دستهی کیفش رو دور ساعدش تاب داد و از اونجا رفت.