يك حامد عسكري معمولي


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


پراكنده هاي روزانه يك عدد حامد عسكري

Связанные каналы  |  Похожие каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


.
.
توي مملكتي كه بخواهي اندازه يك كاغذ آچهار تابلو بزني بالاي در مغازه ات بايد صدتا مجوز بگيري، هزار و خورده اي تابلو بالا ميرود : موسسه مالي اعتباري فيلان، مردم حساب باز ميكنند به اميد چهارشاهي سود، موسسات ورشكست ميشوند. سپرده گذارها اعتراض مي كنند. نه يكبار شصت و چند بار... شنيده نميشوند...خونشان به جوش مي آيد، خون بي شغل ها هم، خون جوانها هم،اعتراض دارند،كم كم اعتراض ها رنگ و بوي ديگري ميگيرد... باقي اش را هم بهتر از من در جريانيد...در همين حين :پرچم ايران را آتش ميزنند ، دوستي كه از روي پرچم اسرائيل نينجاوار ميپرد ساكت است. وزير راه استعفا ميدهد از وزارت، يك دليل هم بيشتر ندارد: از امورتجاري و بازرگاني خودش مانده است ، به عبارت ديگر : #نميصرفد. دولت بهاري ها گم ميشوند، خفه ميشوند آنگونه كه انگار نبوده اند.صدراعظم ميگويد: بگذاريم مردم آزادحرف بزنند شب تلگرام فيلتر ميشود. #ايذه سقوط ميكند نيروي دريايي سپاه از را دريا آزادش ميكند. صداوسيما از فوايد فيلترتلگرام گزارش ميرود و يكدوره همه موسيقيهاي حماسي مجيدانتظامي را مرور ميكنيم. همه به صداوسيما فحش ميدهند. توله پهلوي بشكن ميزند كه : دارم ميام به تهرون... عفريته بي شرف اشرف نشين از شلوغي ها حمايت ميكند. از دست سيداصلاحات عده اي خشمگين ميشوند. .سلبريتي ها از #اختشاش ها يكي به نعل يكي به ميخ حمايت ميكنند و از اوف و جيز بودن گاز اشك آور و باتوم حرف ميزنند. موج سواري را عالي بلدند . . زني شوي و فرزند مرده از حادثه ماشين آتش نشاني به متن سنگ قبر فكر ميكند. دستگيري ها آغاز ميشود و عده اي فكر ميكنند #هنرمند و#دانشجو و #روحاني بودن باعث برائت از جرم است و هشتگ ميزنند جاي فلاني فلانجا نيست. .مشاورفرهنگي وزيرنفت كه اتفاقا شيخ است از شلوغي ها حمايت ميكند، يكي به نعل يكي به ميخ. شعارها را يكي مي دهد كه از سانروف براي مردم زلزله لبخندهاليوودي ميزند و فحش ها سهم آنها كه چادربه چادر درد مردم را شنيدند . نكبت ربا زندگي هامان را برداشته علنا حرام مي خوريم . به هم بي رحم و مروت شده ايم .چند سوال: كسي ميداند كارگران معدن #يورت حقوق گرفتند؟ خسارت و ديه شان پرداخت شد؟ كسي ميداند الان كرمانشاه چند درجه سردي هواست؟ كسي خبر دارد مرد تاكسي سوخته الان چه ميكند؟ از تعداد كارگاههاي ورشكسته آماري هست؟ بگذريم به قول عباس: مو قبل از جنگ رو زمين كار ميكردم باتراكتور بعد جنگ برگشتوم سرهمون زمين بي تراكتور... وسط اين همه هياهو دوباره اين #مستضعفین بودند كه چوب دوسرطلا شدند و ككي كه بايد در تنبان حضرات مي افتاد نيافتاد؟


https://t.me/hamedaskary


Репост из: مجمع شاعران اهل بیت(ع)
به دلیل محدودیت دسترسی به تلگرام در چند روز اخیر مهلت ثبت نام در دوره کارگاهی شعر محاوره ای ( واژه های شکسته ) تا ۲۱ دی ماه تمدید شد.
#مجمع_شاعران_اهل_بیت_علیهم_السلام
#واژه_های_شکسته


بدون شرح ... https://t.me/hamedaskary


Репост из: هفته‌ نامه طلوع بم
Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
فیلم اجرای لالایی پروین غلامشاهی، مقامدان محلی بم و خواننده لالایی فیلم شیار۱۴۳ در برنامه سحرگاه امروز ۵دی مقابل ارگ بم

فیلم: طلوع بم | سعید آذری
👇🏻👇🏻
https://t.me/joinchat/B6mD8TvYQDoA0hA7tE3jcQ


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
براي اولين بار در سرزمينهاي اشغالي درب مسجدي گشوده شده و قبور پايمبران الهي را مشاهده ميكنيد

https://t.me/hamedaskary


Репост из: بولتن ویژه خبری
Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
🎥 پخش کنید تا شاید ببیند آنهایی که باید ببینند!

@bultan_khabari






اين ديوارهاي آبي را خودمان رنگ كرده بوديم من و برادرم سجاد . همنوا با آلبوم نيلوفرانه عليرضا افتخاري... نزديك عيد بود ... مادرم اصرار داشت دستي به سر و روي خانه بكشيم ... بابا رنگ سفيد خريد ... مادررنگ را مانده بوديم چه رنگي .... دخترهاي خانه حكم به صورتي پوست پيازي دادند و پدر گفت فقط اتاق خودتان ... پدر گفت آبي آسماني هم خانه كويري مان در تابستان خنك تر به نظر ميريد هم هميشه آسمان آبي داريم... من و سجاد كارگرهايي بوديم كه با صورتهايي خال خال از رنگ زدن و دستمال هايي به سر بسته در هياهوي طعنه هاي : درست بتونه بكش و دل به كار بده آميخته به خنده هاي رهاي دخترانه دو خواهر و مادري كه مهربانانه چاي مي آورد و مي گفت پسرامو اذيت نكنين ... خانه خراب شديم ... چهارده سال پيش صبح جمعه شلاق بي رحمانه زلزله بر جان نحيف و خشتي شهر نشست و خانه ماهم بخشي از شهر بود ... خانه خراب شديم و خاطره خراب... چهارده سال گذشت دو برادر به تهران آمدند و يك خواهر به ينگه دنيا رفت تا سرنوشتش را آنجا رقم بزند و همين روزها دومين پسرش به دنيا مي آيد ... خواهر بزرگي هم در كرمان شرح لمعه ميخواند و كفايه ... حكمتش را شكر .... سيب زمان هزار چرخ خورد رسيديم به عكس دوم عكس دوم همان خانه است سخت بود شش سال طول كشيد اما ساختيمش با وام و قرض و قوله فروش طلاهاي مادر... بازهم خانه را رنگ زديم اينبار تا من برسم فقط پنجره هايش به من رسيد ... زندگي ادامه داشت ... نميشد دست روي دست گذاشت زندگي را ادامه داديم تا لحظه ي اكنون ... مجبوريم به زندگي با همه ي بالا و پايين هايش ...از شما چه پنهان هنوز زخم زلزله چرك ميكند... هنوز ديماه به ديماه آلپروزولام مي خورم و شب پنجم ديماه بي رمق به بچه هايم زل مي زنم و زمزمه ام اين است: خداوندا ميگن شاهي اميري/ دعاي بنده هاتو مي پذيري / عزيز از بم تو بم خيلي گرفتي/ زبونم لال اينو پس نگيري....
#بم
#زلزله
#پنجديماه
#داغ
https://t.me/hamedaskary


Репост из: اشعار حامد عسکری
تا خنده ی تو می چکد از خوشه ی لب ها
بیچاره بمی ها و غم نرخ رطب ها

دنبال دو رج بافته از ابریشم مویت
تبریز شده قبر عجم ها و عرب ها

قاجاری چشمان تو را قاب گرفته است
قنداق تفنگ همه مشروطه طلب ها

از عکس تو و بغض همین قدر بگویم
دردا که چه شب ها... که چه شب ها...که چه شب ها...

قلیان چه کند گر نسپارد سر خود را
با سینه ی پر آه به تابیدن تب ها

گفتم غزلی تا ننویسند محال است
ذکر قد سرو از دهن نیم وجب ها

#حامد_عسکری

@hamedaskari


با منِ برنو به دوشِ یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز, می سوزد در آه

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟
با منِ تنهاتر از ستارخان بی سپاه

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان, سیاه

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق
کُنده یِ پیرِ بلوطی سوخت, شد یک مشتِ کاه

 کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم ست و سیب خوردن، آدم است و اشتباه

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند
دانه ی فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه

👤حامد عسکری

https://t.me/hamedaskary


Репост из: نبض دانشجو🎓
Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
قرائتی در مسجد دانشگاه تهران: می خواستیم دوربینی رو نشون ندن، اون هفته بیشتر از همیشه نشونش دادن؛ ما گاهی با خدا کشتی می گیریم
@NABZEdaneshjoo


Репост из: @AxNegarBot
‍ .
بي بي سفره را مي انداخت. سفره اي مشمايي با عكسهاي كباب و ماهي سرخ شده و مرغ درسته و تنگ دوغ. بعد دم پخت آغشته به روغن و زيره را در همين ديس ميكشيد كاخ يا خانه اعياني چيني با همه شكوفه هاي گيلاس و بونساي هايش دفن ميشد زير كپه اي برنج معطر...بعد نوبت خورشت بود كه بته جقه ها را پنهان كند... مثل نقش فرشي غريب در تپه هاي كُنارصندل جيرفت پيش دستي منقوش به گل هم يا گلداني ميشد براي سبزي خوردنهاي صبح چيده با تربچه نقلي ها و يا آغوشي براي خرماهاي شيره انداخته و رطب... بشقاب بوسه اما حسابش فرق ميكرد... ابرك انبوه برنج كه بشقاب بوسه را مي پوشاند من هميشه فكر ميكردم نقشها جان ميگيرند و در چكاچك بوسه ها دنيا اسلوموشن ميشد... ما باستانشناسهاي حقيري بوديم روياروي يك زيگورات اساطيري ... همانقدر هول برانگيز همانقدر ترسيده ... همانقدر مستاصل ...من اما ... هميشه بشقابم را طوري تنظيم ميكردم كه از پايين دو پيكر ابرك برنج را ببلعم كه دو پيكر مجال بيشتري براي بوسه داشته باشند... قاشقم تيشه اي ظريف بود در حماسه كشف بوسه اي به قدمت سپيده دم تاريخ ...برنج تمام ميشد؟ نه خاك برداري تمام ميشد ... چه بشكوه بشقاب عرق كرده بود ... ور منطقي كله ام ميگفت چربي روغن گاو است ور عاشق كله ام ميگفت : بياض گردن او گَر به دست ما افتد / چه بوسه هاي گلوسوز انتخاب كنيم ... غذا تمام ميشد ... غذايي با طعم روغن حيواني و زيره كرماني و بوسه هاي متواتر... همين شد كه زود بزرگ شدم همين شد كه شعر يقه ام را سالهاست ول نمي كند... همين شد كه هميشه توي سرم چهار مرد بلوچ دهل ميزنند... همين شد كه زناني نقاب زده با صندلهاي بندري و لباسهاي پولكي خلوتم را كل ميكشند... صبح ها بوي قهوه هاي مراكشي مي دهد روحم ، غروبها دلتنگي جواني فلسطيني ايستاده بر باغ تصرف شده زيتونش من را قدم مي زند ... خيالتان را راحت كنم : دوست داشتن شغل من است ...




Репост из: ذخــــيره خيــــر
#شماره_دوازدهم
#هزینه_درمانی

خانمی حدودا 40 ساله که با مشکلات متعددی در زندگی دست و پنجه نرم می‌کند با مادر پیر و برادرش زندگی می‌کند.

این خانم آبرومند دچار یک بیماری حاد و مزمن است که هزینه هر ماه از داروهایش حدود 1 میلیون تومان می‌شود و با توجه به اینکه این داروها شامل بیمه نمی‌شود در تامین آن با مشکلات جدی روبروست و تاکنون با کمک دیگران داروها را خریداری کرده است.

🌿 قصد داریم با همیاری شما عزیزان حداقل هزینه درمان 2 ماه ایشان را تامین کنیم.

💛 200 سهم 10 هزار تومانی

🍀🌹🌷🍃

🌍 جهت پرداخت آنلاین اینجا را کلیک نمایید

🏦 پرداخت بانکی:⁣

💳 5041-7210-4821-7294

⬅️ بانک رسالت - به نام محمد رسولی داود کریمی

📲پرداخت موبایلی با کد USSD :

*788*97*10010#


👈 کانال #ذخیره_خیر : @zakhirekheir

🍀🌹🌷🍃


Репост из: بچه های انقلاب
🌷 در بهار آزادی جای شهدا خالی 🌷
‌
💐 پوستر #جشن_آزادی در شب میلاد پیامبر به شادباش پیروزی رزمندگان اسلام بر داعش با تصویر از #شهید_حججی و #شهید_همدانی در فرهنگسرای انقلاب رونمایی شد.
👉 @f_enghelab


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
https://t.me/hamedaskary اين چه گروهي بود خب 😭😭😭


اسمش منصور بود. معتاد بود. شبها را تاصبح تریاک میکشید و روزها را میخوابید. غروبها گاوگم پیدایش میشد. با موهایی براق و بلند و پشت دار. هنوز تریاک از پا نینداخته بودش. عصرها . با تیشرت نارنجی که رویش عکس گارد گرفته ی بروس لی بود با یک شلوار کردی سیاه اما بور و یک جفت دمپایی لا انگشتی توی محل پیدایش می شد. جنسش را زده بود خوابش را هم کرده بود غروبها می آمد برای اختلاط. انصافا هم خوش چانه بود و گیرا حرف میزد. پاتوقش هم سر چهار کوچه ای بود که چند مغازه کنار هم به گرده های هم فشار می آوردند. چند نخ سیگار و ساندویچی و آب میوه ای کافی بود تا تعارفش کنی و بنشیند روی صندوق سبز نوشابه ها و برایت حرف بزند. از رقصیدنش در عروسی دختر رییس جن ها درشبی در کاروانسرای یهودی های ارگ می گفت و شاباش گرفتنش و اینکه آن یکی دختر رئیس طایفه جن ها عاشقش شده است و از او خواستگاری کرده و دختر فقط چون سم داشته از منصور خان جواب نه شنیده است. بعد در همین حین تی شرتش را بالا می داد و چند زخم کهنه بدقواره را نشان می دادکه ببین چون نه گفتم اذیتم کرده اند و شبها می آمدند توی گرده ام سیخ فرو می کردند. یا می گفت توی باغ عباس خان سالاربهزادی نشسته بوده به سیخ و سنگ که صدای فوش فوش کک ماری شنیده می گفت مار نبود لاکردار اژدها بود. می گفت جست زده که خرخره م رو بچسبه دست انداختم توی دهانش و زبانش را کشیدم بیرون. می گفت نیشم هم زد ولی چون بدنم مرفین داشت عیب نکردم. غروبها منصور معرکه ای داشت و انصافا خوب قصه هایش را روایت می کرد هم درام داشت هم گره افکنی هم طرح. بسان سردار کاتبی بود که کپل به کپل اسب نادر در فتوحات هند و سیستان بوده است و با او دور یک گله آتش می نشسته و از ران یک گور خر به نیش می کشیده اند پر نمک. ما هم رعیت مفلوک گیوه سوخته و دنیا ندیده ای بودیم که دل به فتوحات سرداران مان خوش کرده بودیم و با کلماتش کجاها که نمی رفتیم. یک روز صبح در محل یک بمب خبری منفجر شد. جعبه ی شیشه ای کمک به ساخت و تکمیل مسجد محل شکسته شده بود و پولهایش را برده بودند. فردایش منصور باز آمد به پاتوق سر محل نگاهش برق بعد از نشئه کردن را نداشت. چروک شده بود . ته چشمهایش دو دو می زد... کام عمیق از سیگارش می گرفت و ساکت بود. مبهوت بود: یکی صدا رها کرد که به به منصور خان رسیدنا بخیر... منصور اما ساکت کام می گرفت... یکی گفت: چطو شده کاکا؟ منصور سکوت بود...سیگارش که تمام شد زیر پا لهش کرد و بعد به نقطه کوری خیره شد. بعد به خودش امد به کسی نگاه نمی کرد به هیچ جا نگاه نمی کرد شاید با دختر رئیس طایفه جن ها بود گفت عجب دوره زمونه ای شده... یکی صدا ول داد : چطو شده ؟کله نچرخاند سمت صدا همانطور بی مخاطب گفت : دین و ایمون ندارن این مردم بی خدا شدن همه... مردم از خدا ورگشتن... صدایی بال زد: می گی چطو شده ؟ به خودش امد جمع را دید بعد گفت : مگه خبر ندارین؟ صندوق پول مسجد ... خونه ی خدا... رو پریشب شکستن صد و بیست و هفت هزار و سیصد تومن از توش پول بردن... اعتقادا کجا رفته دین و ایمون مردم چی شده؟ یکی پقی خندید... یکی لب گزید که به روش نیار ...منصور فهمید لو قصه لو رفته کم نیاورد ادامه داد... بدبخت حتما خماری می کشیده ... شماها خبر ندارین خماری چه دردیه.. وقتی نمی زنی با مرده هیچ فرقی نداری... یه جنازه ای که درد می کشه... قلمای پات جیغ می کشن ... بینی تو نمی تونی بالا بکشی... اصلا برده که برده شاید تو همون مسجد به خدت قول داده برگردونه کسی چه می دونه؟ ما خودمون رو جای خدا نباید بذاریم که ... اون بخشنده اس... اونم قول داده برگردونه ... هم هساکت شده بودیم... حرفهای منصور که تمام شد دو تا تخم مرغ و چند پر کالباس و دوتا لواش و یه نوشابه سیاه از از بقالی خرید و تاریکی سرمه ای اول شب کوچه او را در خود بلعید. کار به دادگاه و پاسگاه نکشید. منصور موجود مهربان و دوست داشتنی ای بود. دروغهایش را محل به حساب قصه گویی اش می گذاشت و کسی را نمی رنجاند. سرایدار مسجد مدتی بعد دم گوشی به محل رساند که آورده پس داده پول صندوق شکسته را هم داده اما منصور خودش کم رنگ شد... حضور هر عصرش در محل شد یکی دو عصر در هفته آنهم بی گپ و گفت و صرفا برای خرید... زلزله که شد خانه محقر منصور را هم آوار برداری کردند... نبود ...دیگر کسی منصور را ندید... گم شد... شاید با دختر رئیس طایفه جن ها ازدواج کرد شاید باد او را با خود برد... منصور تا پیش ما بود تنها بود آنگونه که به قول ابوالفضل دبیر در کتاب قد بلندش تاریخ بیهقی: «و حسنک تنها بماند چنانکه از مادر تنها زاده شده بود و ... چنان شد که کس ندانست سرش به کجاست و تنش به کجا..»


https://t.me/hamedaskary


Репост из: @AxNegarBot
‍ .
.
شاید چوپانی بوده در بلندی های هندوکش یا کارگری در معادن زمرد دره پنج شیر... شاید چرخی داشته در کابل و لیوان لیوان شربت نیشکر و چغندر قند به مردم می فروخته ... شاید در همین تهران نگهبان ساختمانی بوده یا کفاشی مودب و خنده رو ...غروب که می آمده خانه ... بشقاب قابُلي(غذايي افغانستاني) را جلويش ميگذاشته و ليوان آب خنكي و بعد هم چاي داغ و غليظيش را هورت ميكشيده و با همان دستهاي زمخت موهاي پسرك را نوازش ميكرده و با لهجه شيرين وطني مي گفته : هو چي خَبَر وَچَه ؟ جانيت جور است ؟ بعد از جيبش لوله عطر شاه عبدالعظيمي را از جيبش در مي آورده و ميگذاشته توي مشت حنا شده زنش و زن گونه هايش گُر ميگرفته و دلش ضعف ميرفته بعد نرم مي خنديده اند... لباس رزم پوشيده اي رفته اي با پيغامها و زنگهايي هر از گاهي ...شايد چند روز تلفنت را جواب ندادي ... دلشوره انداختي به جان زنت ... جفتت... خدا ميداند چندبار در يال خاكريز به عطر موهايش فكر كردي ...به لمس ته ريشت فكر كرده ...بعد زنگ زده اند بياييد معراج... بقچه لباس مشكي ها را تازه جمع كرده بوده باز كرده تن پسرك كرده و آمده معراج ... من بميرم تو مگر كس نداري؟ مرد و مددي نداري؟ خداكند اين يك حقه رسانه اي باشد، خداكند دورت را خلوت كرده باشند بعد با يك نور پردازي خفن بخواهند درام قصه را بالا ببرند...به نظرم عكاس خواسته لايك جمع كند، وگرنه مگر ميشود سي و چند سالگي مردت را توي يك تابوت بياورند جلويت بگذارند و تو اين گونه بي كس؟ گريه كن خواهرم ... افغانستان اسمش رويش است افغان كن... اشك بريز پسر! توي آن مكعب سبز پدرت خوابيده ...بفهم لعنتي... مثل بچه شيرهاي تازه رئيس قبيله شده نگاهمان نكن... زهره مان را نتركان ... خيلي از ماها سِر شده ايم... خانه پُرَش همين پستي بگذاريم آخي الهي عزيزمي بگوييم و اسكرول و لايك بعدي،تا اينجا را يادداشت را رسانده ام اما حالا ...حروف صفحه كليد محوند ... ماتند ...كلمه ها مي لغزند... سُر ميخورند زير دستم ...در جريان اشك چروك شده اند ... بيني بالا ميكشم ... دهانم ترش است ... باران كنارم خوابيده نمي توانم زار بزنم ...لطفا يك نفر را بفرستيد اين يادداشت را تمام كند...


https://t.me/hamedaskary


Репост из: آرش شفاعی
گفت و گو با حامد عسکری شاعر و ترانه سرا


اصحاب هنر ما مخصوصاً سینما که برد بیشتری دارد، به خودشان زحمت نمی‌دهند از ونک پایین‌تر بیایند


یک وقت من تکلیفم مشخص است و می‌خواهم به اسم ادبیات شوآف کنم. خب! هدفم مشخص است؛ بسم الله! مگر خود جناب فردوسی فحش نخورد و حق‌التألیفش را نخوردند؟ ولی او ماند و دیگران نماندند

شعر تنها هنری است که هنوز چینی‌اش وارد نشده است. بقیه هنرها یا اصولاً وارداتی هستند یا وارداتی‌شان هم وارد شده است. همین که جوانی حس کند ادبیات و شعر ارزش است و به اعتبار این ارزش، ارزشمند می‌شود و لایک می‌خورد، خودش موضوعی باارزش است

ما مدیر مدرسه‌مان را در خیابان می‌دیدیم، فرار می‌کردیم اما الآن یک نوجوان ۱۷ ساله زیر صفحه رئیس‌جمهور می‌نویسد این چه وضعش است؟ این نسل مطالبه‌گر و منتقد است و این مطالبه‌گری در هنر هم اتفاق می‌افتد


در جهان اگر تو به مرحله‌ای برسی که حرفت حرف باشد، دیگر دغدغه چاپ و حق‌التألیف و اینکه ناشر چقدر چاپ کرد و چقدر فروخت یا ناشر کتاب مرا اینجای قفسه گذاشت یا آنجا، نداری


http://qudsonline.ir/news/575300/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D8%B6%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D9%86%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AF

Показано 20 последних публикаций.

4 052

подписчиков
Статистика канала