تو پارک نشستم خودمو محکم بغل کردم نمیدونم چرا یه بغض گلومو گرفته بود خیلی سعی کردم قورتش بدم ولی موفق نشدم خودمو رها کردم و بغضم ترکید اصلا تو حال خودم نبود یهو یکی به پشتم زد گفت دخترم چیشده.!
یه مرد سن و سال دار بود بهش نگاه کردم در حالی که گریه میکردم لبخندی زدم گفتم هیچی دلم گرفته دستمو محکم گرفت با یه محبت و مهربانی عجیبی بهم نگاه کرد و گفت هیچی ارزش اینو نداره خودتو اذیت نکن بچه جون بلند شو کمکم کن برم خونه تا خونه باهاش راه رفتم کل راه باهام حرف زد حرفاش خیلی قشنگ بود تک به تک حرفاشو تو مغزم هک کردم آخرش که رسیدیم من و با زنش معرفی کرد خیلی خانم محترمی بود وقتی میخواستم برم صدام زد گفت شمارتو بهم بده منو به اسم حافرتم ذخیره کرد پر از سوال بهش نگاه کردم گفت من اصلا بچه ندارم حالا دیگه بچه ی گمشده م میشی قول بده بهش نگاه کردم جوری بغلش کردم و دستای چروکش و بوسیدم که هردوتامون اشکمون در اومد
اینم از امروز و حس های قشنگی که داشتم دلم نیومد باهاتون به اشتراک نزارم.🥺🤍
یه مرد سن و سال دار بود بهش نگاه کردم در حالی که گریه میکردم لبخندی زدم گفتم هیچی دلم گرفته دستمو محکم گرفت با یه محبت و مهربانی عجیبی بهم نگاه کرد و گفت هیچی ارزش اینو نداره خودتو اذیت نکن بچه جون بلند شو کمکم کن برم خونه تا خونه باهاش راه رفتم کل راه باهام حرف زد حرفاش خیلی قشنگ بود تک به تک حرفاشو تو مغزم هک کردم آخرش که رسیدیم من و با زنش معرفی کرد خیلی خانم محترمی بود وقتی میخواستم برم صدام زد گفت شمارتو بهم بده منو به اسم حافرتم ذخیره کرد پر از سوال بهش نگاه کردم گفت من اصلا بچه ندارم حالا دیگه بچه ی گمشده م میشی قول بده بهش نگاه کردم جوری بغلش کردم و دستای چروکش و بوسیدم که هردوتامون اشکمون در اومد
اینم از امروز و حس های قشنگی که داشتم دلم نیومد باهاتون به اشتراک نزارم.🥺🤍