ذهن پوسیده نرگس


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


ترسی از سیاهی مطلق انسان ها دارم
روزی که چشمشان
را روی قلب من ببندد 🎞️🎶

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций






صدای جیغ قطار بر روی ریل ذهنم در 22 می ساعت 8 صبح .
قطره های ظریف و خاکستری برف یکی در میان موهایم را در آغوش می گیرند، صدای قدم هایم در چکاوک ذهنم منعکس می شود، لبخند شیرینی از فرار آن دانه ی برف به داخل چشمانم می زنم چقد شیرین و همزمان دردناک ، چشمم را محکم می بندم ولی برف با وجناتی لطیف گونه ام را خجالت می دهد
چشمانم را باز میکنم به خودم که با لباسی براق زیر آبم نگاهی می اندازم ، الحق که پری دریایی موجود زیباییست همیشه در دلم ارزوی دیدنش را داشتم حتی مغزم با لجبازی زیاد که می گفتند آدم خوار است در طنینش غرق او بود
بوی نرگس موهایم راه بینی ام را سد کرده ولی بقدری ناب است که ناتوان در قیاس او هستم
رنگش دوسش دارم. او همانند آفتاب گردان پرشور و جوانیست که میان جاده خیال انگیز من قدم گذاشته 𖥻 ˙• 🌻


00:00 ╸ ˓ ☕🎞 ˒
دلم برای رنگین کردن دنیا دست به قلمی
قهوه ای شده است
دیوانگی است اما میخواهم
کاری کنم تک تک مردم عشق و محبت را
مانند عشقی که پاریس
به کوچه هایش
دارد را بیابند آنهم در قلب هایشان
با لباسی که بوی تنهایی می دهد پشت بوم نشسته و منتظر اینکه او
استین بالا زده و دست به قلم برای
خلق اثر هنریه نابی شود
دلم به دنبال عشقی وفادار در
بین تلاتم اقیانوس خاکستری می باشد
لمس عشق لطیف است
لطافت و نازی می خواهد که در من هم
به نایاب ترین حالت ممکن پیداست


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram


خطره انگیز ترین روزه تولد موسیو فرانسوی ارمیا ، تولدت مبارک فرشته جذاب من ᥫ᭡
╸
امید بخش زندگی من
خرسی با موهای فرفری
موسیوی ارمیا با لبخندی جذاب
زاده شده ی پاریس و موهایی با
بوی نرم شکلات
میدانم و امیدوارم تا ابد خنده بر لبانت باشد
╸


روزهای آخرم رسیده،حسش میکنم...
آخرین نفس هایم همین روزها سر میرسند و من را به بالاترین مرز
از شرمندگی میکشانند که نفس های تورا هم با خودم میبرم...
هرچه درتوانم بود،هرچه میتوانستم،هرچه داشتم،همه را گذاشتم؛
همه را بخشیدم.تمامم را به آتش کشیدم که جان دوباره ای با
برگشتن تو به من داده شود...
نشد که نشد...!
آمدی،ولی آمدنت دلخواه این تنِ درمانده نبود...
میخواست لمست کند،نه اینکه صرفا لمس شود...
میخواست سپرت باشد،نه موجودی سُست که نیاز به سپر داشتن
است...
این قلب مریض را ببخش،گاه یادش میرفت تونیز مَردی...
گاهی یادش میرفت توهم نیاز داری بی عیب دیده شوی...
ببخش این تَن را،که ذره ای از شرافتش باقی نمانده و هنوز گستاخانه
در تب خواستنت میسوزد...
ببخش که نتوانستم دست از تو بکشم...
به تو قول دادم که کنارت باشم،وقتی ترسیده ای و وقتی تنهایی،
ببخش که تنها ولت کردم ،ببخش که باعث ترست شدم....
ببخش که نتوانستم بمانم...
ببخش که دارم میروم...
نمیگویم گریه نکن،زیبای من...
گریه کن، شیون کن...داد بزد،فریاد بکش!
سر مزارم که آمدی، لگد به خاکم بزن و هرچه در دل کوچکت داری
بر سنگ قبرم بکوب ولی سکوت نکن....
سکوت هایت یادم است؛بد نفسگیر و پر از درد بود...
جان میگرفت و قلبم را ذره ذره از مرگ لبریز میکرد...!
فریاد بزن که من نامردم، به همه بگو که تنهایت گذاشتم ولی منکر
نشو که تا لحظه ی آخر در تب عشقت میسوختم و آنقدر گستاخ
بودم و هستم، که مرگم باعث ازبین رفتن عشقم به تو نشود...
منکر نشو که جنگیدم، ولی بگو که تسلیم شد...
بگو عاشقم شده بود و دیوانگی کرد...
بگو دلباخت و جان داد ≪ 🧶🎬
• Fic ╺ Sweet bitterness ╸




رقص بالرین با کمری باریک و موهای به رنگ اقیانوس آرام
دستان ظریفش را با آهنگین در هوا پیچ و تاب می دهد
و درذهنش تعداد قدم هایش را بروی زمین سرد را با تعداد نفس هایش به شمارش می گذارد
پلک هایش را برای محافظت می بندد
برق لبش سایه اندازی بر روی دیوار کاخ پادشاه می باشد
چشم ها نظاره گر او بر روی سکوی تاریکیست او از خود نوری خیره کننده ساطح می کنده
و من در خیالم نظار گر او با لبی خندان جوری به کام مرگ شتاب زده ام، که برایم شیرترین
لحظه می باشد




نوازش کیبورد پیانو به لطافت
صدف سفید
با دستان آغشته به غلظت خون
بی جهت از خطوط ذهنم به دنبال ملودی
بلو اند گری .
ملودی که هم زمان اشک هارا بر گونه ام آغشته کرده و ضربان قلبم را یکی در میان دزدیده
آب دهانم را با قدرت زیادی قورت میدهم که آغشته با ملودی گم می شود
کسی نیست اشک هایم را پاک کند
ولی می توانم بگویم سردی کریستال بلو دماغم را به رنگ قرمز درآورده تا منکر اشک ریختن شوم
باد موهای کوتاهم را جهت میدهد و من از سرما در خود جمع میشوم
و به امید آمدنش در وصف دلتنگی اش تا ابد این ملودی را می نوازم




بلو ساید آواز لاو در ذهنم
رقص رشته ی بدنم در زمان گریه ی قلبم
زمان خواستار خواندن با تمام وجودم در زمان گرفته بودن زبانم
آبی رنگ و رورفته اورا میشناسم مبهمی که تمام تار پود مرا از بر است
لبخندی از جنس بلو و اند گری گردو وخاک دهانم را می تکاند وزخم
هایم به لبخندی هلال شکل در می آید .





Показано 15 последних публикаций.

11

подписчиков
Статистика канала