دوباره شروع شد...
حس اون خط پر رنگی که مثه همیشه منو تافته جدا بافته میکرد و منو به تدریج میکشت
همون حسی که همیشه یادآور این بود که من به هیچجا و هیچکس تعلق ندارم.
چون نه تاحالا این حسو داشتم نه کسی باعث شده که این حسو داشته باشم...
حس همون فرد تنهایی که تویه خیابون زیر بارون تنهایی با حس سنگینی توی قلبش راه میرود تا به هیچجا برود.
حس اون خط پر رنگی که مثه همیشه منو تافته جدا بافته میکرد و منو به تدریج میکشت
همون حسی که همیشه یادآور این بود که من به هیچجا و هیچکس تعلق ندارم.
چون نه تاحالا این حسو داشتم نه کسی باعث شده که این حسو داشته باشم...
حس همون فرد تنهایی که تویه خیابون زیر بارون تنهایی با حس سنگینی توی قلبش راه میرود تا به هیچجا برود.