❨🧺❩:عقربه ساعت قهوه ای که اون برام گـرفته بود سـاعت ٦ رو نشون میداد.
دمنوشی که طرز تهیش رو اون بهم داده بود تو ماگـ آبی تو دستم گرفته بودم و منتظر بودم سرد بشه.
بارون داشت میبارید و من خیلی دلتنگ ماریا بودم.
روی صندلی کوچیک قهوه ای نوشته بودم،یهو تصـمیم گرفتم یه نامه براش بنویسم.
★نامه ای بـرایـ تو:ماریاي عزیزم خیلی دلتنگتم روی همون صندلی کوچیکی که برام خریده بودی نشستم هوا سرده و داره بارون میباره مـیشه زودتر برگردی؟!
دلم خیلی برای شاهدخت کارامـلیم تنـگ شـده.