ֺ✦⸼࣪⸳
@heremptyroom 𓂃
همه میگفتن اون یه فرشتست که از آسمون ها سقوط کرده. اون زیبا و آروم بود و هرروز اب پنجره اتاقش میشست, پاهاش رو آویزون میکردو کتابای جدیدی که تاجرا براش از سرزمین های دورتر میاوردن رو میخوند.
البته, همه این ماجرا فقط تا زمانی قشنگ بود که کاندرای 10 ساله, از زیر پنجره بهش سنگ پرت نمیکردو مزاحم وقت کتاب خوندنش نمیشد!!
همه قبول داشتن که اون دختر, میتونه تبدیل به یه شیطان خشمگین بشه... فقط کافی بود کتابش رو ازش بگیرین!
البته به اینم معروف بود که آبش با کاندرا تو یه جوب نمیره. آخرین باری که اون دوتا باهمدیگه تو یه چیزی اشتراک داشتن, این بود که هر دوشون میدونستن که هیچ چیز مشترکی باهمدیگه ندارن!
اون همیشه به کاندرا میگفت
"شاهزاده ی سوخاری" و کاندراهم از بچگی اونو صدا میزد
"فالِن" و بخاطر همین بود که همه توی دهکده, اون رو فالن میشناختن ولی کسی جز خود فالن, جرئت نداشت فرزندخونده عزیز پادشاه ویشاپین رو صدا بزنه
"شاهزاده سوخاری"!
روزی که کاندرا, کاساندرا و کاشمر به پایتخت میرن تا زیرنظر ویشاپین آموزش ببینن, آخرین باری میشه که همو میبینن.
تو اولین جنگی که کاندرا بعنوان ولیعهد و کاشمر بعنوان ژنرال ولیعهد توش شرکت میکنن, با فالن دوباره ملاقات میکنن, ولی اون دیگه فالن بچگیاشون نیست که کاندرا رو صدا بزنه شاهزاده ی سوخاری... اون الان به سرزمین دشمن خدمت میکنه و با طلسم, سوگند وفاداری خورده و باید از کتابخونه ممنوعه دشمن مخافظت کنه, جایی که تمام کتاب های دزدیده شده از نینث و گنجینه های مورسیا, توش انبار شده.
کاندرا و فالن تو کتابخونه باهم درگیر میشن, و فالن بخاطر سوگند وفاداریش نمیتونه مستقیما به کاندرا اجازه بده به کتابا دست بزنه. پس کاری که میکنه, اینه که کنار پنجره می ایسته و رو به کاندرا میگه:
میخوام یبار دیگه سقوط کنم!