از پله ها پایین میروم و نیمی از خودم را که با جنگ و جدال از خود جدا کردم پشت در آن اتاق تاریک و کوچک در بالا ترین پله از پایین زندانی میکنم.
او پرنسس قصه ها نیست اما در بالاترین طبقه برج است و هیولا نیست اما همچنان زندانی است.
او؛ او فقط ترسیده و شکست خورده است در سایه دیگران پنهان میشود تا هیچکس او را نبیند و زمزه هایی که باید فریاد میزد را در خودش فرونشانده...
او را کاملا ترک نکردم فقط بخشی از او را برداشتم و بخش دیگر را گرچه ظالمانه اما به حال خودش رها کردم و حالا که دیگر تمام شده به نظر میرسد و من همچنان از پله های طویل به سمت درب خروج قدم بر میدارم از گذشته کمی کمتر شکننده بنظر میرسم...