زمان زیادی گـذشته، بهطـور دقیـق “دو مـاه و سـه روز”.
نـه اینـکه شـمـرده باشـم، نـه فقـط بعضی فـاصلهها اونقدر سنگـینن که خـودِ زمـان دردش رو بهـت یـادآوری مـیکنه.
ایـن مـدت، شـبهام بـوی حـرفهای نگفـته گرفتن، و روزهام سکـوت کردن. آدمها میـان و مـیرن، ولـی هیـچکـدوم به اندازهی نـبـود تو، جـای خـالی نمیذارن .
گاهـی با خودم حرف میزنـم، با سایـههام، با خاطـراتت .. گاهـی توی ذهنم فقط نـگاهـت میکنم، همونطور که آخریـن بار رفتی؛ سرد، محکم، و بیتردید.
و من موندم، وسـط یه خلأ که حتی خودمم نمیدونم چجوری ازش دربیام.
دو ماه و سه روزه که وانـمود میکنم قویام . اما تهش چی؟
یـک مرد درموندم، با قلبی که هر شب از تپیـدن خستهتر میشه .─╌ هیمن لنکـ ـستر ، ۱۹ مـی ۲۵