blossom


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


هر چه تبر زدی مرا زخم نشد جوانه شد.
https://t.me/BiChatBot?start=sc-67360-P1stW8s

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


گریستم، زمانی که گریستن هیچ فایده ای نداشت.


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram




یکبار برای رفتن به دندون پزشک باز دستم رو زخمی کردم و رفتم تا همون اتفاق استاد تکرار بشه. و شد. و عجیب تر این بود که دکتر گفت من هم خیلی دلم می خواد این کار رو انجام بدم اما می ترسم:)) و تشویقم کرد.




بهای جاودانه شدن گاهی وقت ها دردناک و بسی بیهوده است.


در زمان هایی که همین پاییز خودمون باشه، هر صبح دست هام رو زخمی می کردم و به بهونه ی سوال پرسیدن می رفتم پیش استادم تا ببینه و کنجکاو بشه و صحبت هایی بکنه و در این صورت من در ذهنش بمونم. و شد.


یه دختر زیبایی از این مکان رفت. آه کاش می دونست چهره ی زیبایی داره و من دوستش می دارم.


ننه مو حنایی امیدوارم همان خدایی که برایش نماز می خوانی بزند در کمرت که همیشه بخاطر نماز خواندن تو من باید جواب تلفن را بدهم و با آن مادرجنده هایی که جز بیهوده گویی سخن دیگری ندارند هم کلام شوم و برای دقایقی تحملشان کنم.


سلام مرد سوپر مارکتی مهربان. امروز آمدم و یک بسته چای کیسه دار خریدم. راستش تا دلتان بخواهد در خانه چای داریم، فقط می خواستم روی ماهتان را ببینم و شما دستی تکان دهید و من تصور کنم می توانم در آغوشتان بِکِشم و اشک بریزم و شما با آن صدای مملو از مهربانی بگویید عزیزم. اما جز لبخندی و صحبتی راجع به قیمت ها و گرمای طاقت فرسا و عصبی بودن در ارتباط با احمق بودن خود، هیچ نصیبم نشد. در بعدازظهر که دیدمتان دستی به آرامی تکان دادید و رفتید. حتی نگاهی به من نینداختید. من غمگین شدم و با خود گفتم چرا روزهای زیادی، زمانی بس زیادتر را به انسان هایی اختصاص می دهم که من هیچ گونه ارزشی برای آن ها نداشته و در ذهنشان حتی برای ثانیه ای باقی نمی مانم. افسوس خوردم و به خانه برگشتم. اکنون در تاریکی پهن شده ام روی تخت و به دنیا که قرار است دوست دخترم بشود و به شما فکر می کنم. دلم می خواهد حواس خود را از خود پرت کنم. ای خود، برو سرت را بگذار زمین و بمیر.


دلم خواست در خیابان برای خود گل بخرم و بگویم متاسفم من عزیز که امروز نیز تو را نکشتم.


ای منِ مفلوک ِ همیشه در بندِ ترس ها.


همه چیز برای داشتن یک گربه مهیاست، بجز من.


امیدوارم در ساعت های بعدی جانی در بدن داشته باشم تا بیام و حرف هایی بزنم.


باور نمی کنید تباهی من تا چه حد پیش رفته.




هزار هزار متنِ چَپَر چلاق دارم از برای مرتب سازی. اما خسته ام، بسیار خسته. گویی در خواب مرا انداخته اند جلوی دسته ای از آدم های خشن و آن ها با گرزهایشان به تکرار بر من کوبیده اند و اکنون هسته ی درونی من در آمده و پوستم به طرفی پرت شده و ماده ی لزجی همراه با خون کف زمین ریخته و دیگر هیچ از من نمانده. اما به لطف که نه، به نفرین الهی به هم متصل می شوم تا دوباره مسیری که نباید( یعنی همین زندگی بی سر و ته)را، ادامه دهم.


هیچ گونه امیدی به ساعت ها و فرداهای بعد ندارم. گویا امیدم انگوری ست و یک نفر دارد دانه دانه آن را می چیند، می خورد، و در کنار همان درختی که وجودیت من باشد دفع می کند. بوی تعفن سراسر زندگی ام را گرفته و قلبم از شدت خفگی مچاله شده و می خواهد خودش را زیر خاک گم و گور کند. اصلا برود با کرم های خاکی. آن ها لیاقتشان بیش از من است. من موجود بس نالایقی هستم، و همان بهتر که دست و دلم خالی بماند.


ساعت نه و سی و چهار دقیقه ی صبح است. پهن شده ام روی تخت و در انتظار نسیمی حتی. برق هایمان رفته و گویا خیال آمدن ندارند، مانند شادی هایم. به ماجان فکر نمی کنم و به خود نیز. پلک هایم مدام بسته می شوند و در حالت اغما به سر می برم. کاش می شد برای مدتی خود را در کشوی پایین آینه ام بگذارم، همانی که با زور درش باز می شود. که حتی خیال بیرون آمدن هم بر سرم نزند. بمانم تا فاسد شدم و مفسود و در که بگشایند بو بزند زیر دماغشان، با دستمالی بگیرندم و در پاکتی نهاده و آن را در پاکتی بزرگتر بیاندازند و پرتم کنند سر کوچه. از پی هم گذشتن روزها من را می ترساند، نه بیشتر از خودم. اندک اندک بوسه های زندگی از من گرفته شد، و بعد از آن همه چیز. اکنون فقط خود مانده ام، که امیدی به داشتنش ندارم.


خیلی دلم می خواهد کلمات را به هم بچینم. اما خسته ام و انگشتانم توان نوشتن ندارند، همچو روحم که توان این تن را ندارد. می خوابم، شاید فردا در کالبد خود نبودم. هرچه باشد، باشد. فقط من نباشد.

Показано 20 последних публикаций.

76

подписчиков
Статистика канала