’ در باور من، فندقشکن مردی بود مهربان. هدیهی رسمی دیرین از مردی با لبخند، در باور من فندقشکن زیبا بود. او، فندقشکن متجاوز خود را میگویم، برای دریدن پیکر ضعیف آرزوهایم آمده بود. مهربان نبود، لبخند نزد و من را مانند تکهای فندق شکست. پوستهی تنم را پاره کرد و از من اثری خالی از روح ساخت. فندق شکن من را آزرده و بیمار کرد، فندق شکن من را کشت. ‘
’ در باور من، فندقشکن مردی بود مهربان. هدیهی رسمی دیرین از مردی با لبخند، در باور من فندقشکن زیبا بود. او، فندقشکن متجاوز خود را میگویم، برای دریدن پیکر ضعیف آرزوهایم آمده بود. مهربان نبود، لبخند نزد و من را مانند تکهای فندق شکست. پوستهی تنم را پاره کرد و از من اثری خالی از روح ساخت. فندق شکن من را آزرده و بیمار کرد، فندق شکن من را کشت. ‘