تشعشع.


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


ناگفته‌ها.

Связанные каналы  |  Похожие каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


[ جمله قرن: بخوای ول کنی من ولت‌ نمیکنما‌.]


احسان برگشته از ترس فراموش شدنش برام میگه. دلم میخواد بگیرم بچلونمش بهش بگم بچه جان برو درستو بخون، این چرت و پرتا‌ چیه بهش فکر میکنی؟ من تا ابد، تا آخرین لحظه تک تک آدمایی که کنارشون لبخند زدم رو فراموش نمیکنم.


عوضش من الان موز دارم، موز بی نهایت. همتون امشب میتونین شیرموز مهمون من باشین.🤝


تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که در جواب تشکری که ازم کردن گفتم: چه فایده؟ مامان سکوت کرد، منم گفتم که از بچگی انگار مادر نداشتم، الانم که دیگه بزرگ شدم. لطفا زودتر با درخواست بازنشستگیش‌ موافقت کنین، برای خواهر و برادرم.


هی میومدم حرف بزنم، مامان زودتر از همه زل میزد بهم. ساکت بودم در کل. با مهندس و مری و خانم بنفشک چت کردم و سرمو هم حتی بلند نکردم.






قشنگ‌ترین آخر هفته‌‌ی عمرمو دارم می‌گذرونم! از وقتی به بلوغ رسیدم شجاع شدم، حرفایی که تو دلم بود رو گفتم و خودمو واقعا از چشم مامان انداختم. اینطوری که اصلا فکر نمی‌کرد من همچین آدمی باشم. یادمه وقتی پیاما‌ی اولین چنلمو می‌خوند این شعرو برام تایپ کرده بود:
سخت است پیمبر‌ شده باشی و ببینی
فرزند تو دین دگری داشته باشد
حالم چو امیری است که از بخت بد خویش
در لشکر دشمن پسری داشته باشد
و من با وجود پودر شدن قلبم در جوابش گفته بودم هرکس دیدگاهی داره مامان. یادمه که وقتی برای اولین بار جلوی همه گفتم که هیچ اعتقادی ندارم، هیچ تعصبی رو کشورم ندارم. گفتم که میخوام برم شبش تو خونه برگشت با گریه بهم گفت آبرومو بردی. یادمه، تو آشپزخونه بودیم، بابا خواب بود. ما بودیم. منو به گریه انداخت. یادمه اون شب با تمام وجودم گفتم که از شغلت متنفرم که ما رو به اینجا رسوند. یادمه بغلش کردم و گفتم که منم حق دارم مادرمو دوست داشته باشم، حق دارم مادرم دوسم داشته باشه. گفتم گناه من چیه بابت این فاصله؟
عصبی چیه؟ جد و آبادم داره جلو چشمم رژه میره. اعصاب ضعیف این روزام الان واقعا تخ..می‌تر و سست‌تر از هر زمان دیگست‌. نمی‌دونم که برم؟ برم خونه؟ برم مرتیکه کاسه کشو پرت کنم تو کوچه بگم هری؟ یا بگم مامان من درس دارم نمیام.


اگه مامان اینجا رو ببینه از اینی که هست نسبت بهم بدبین تر میشه.😌


واقعا نمی‌تونید درک کنید، هیچی سخت‌تر از این نیست که یه فرزند تو خونه‌ای رشد کنه که طرز تفکر پدر و مادرش با طرز تفکر خودش کاملا متفاوت باشه. نمی‌تونید ناامیدی و انزجار خانواده منو نسبت به افکارم درک کنید. و من استیصال رو می‌بینم که با بی‌رحمی کامل تو چشمای مادرم پیداست وقتی بهم زل میزنه. با نفرت تمام از شغلش میگم، کل شبانه روز زندگیم. تا وقتی بچه بودم دائم این جمله رو می‌شنیدم: تو باید شبیه مامان بابات رفتار کنی. حالا که بزرگ شدم بهم میگه: نباید تو خیابون با این و اون ببیننت‌، می‌شناسن‌ بچه‌ی منی. نباید اینطوری بپوشی، نباید اینجا بری، نباید با این دوست باشی، باید همرام بیای فلان‌جا. و ما دائم‌ درحال جنگیم. شما نمی‌تونید درک کنید حس طرد شدن رو. حس عذاب وجدان داشتن از ناراضی بودن مادر رو. شما نمی‌تونید درک کنید. امیدوارم خودم با دستای خودم محل کارشو آتیش بزنم، به خاطر کل دوران بچگی و نوجوونیم‌ که سوخت.


مامان زنگ زده میگه که همین الان بهش زنگ زدن که فردا رئیس کل سازمانشون قراره بیاد خونمون و من حتما باید برگردم خونه. من که میدونم مامانم منو میکشه اونجا واسه حمالی، ولی فرصت بدی نیست که به اون آقازاده بگم که تو و اون بالا دستییات‌ تو کل عمرم مادرمو ازم گرفتین و تو باعث شدی تا این حد با مامانم تفاوت‌ دیدگاه داشته باشم، تو بودی که باعث شدی مامانم دائم باهم بحث کنه، باعث شدی سرش داد بزنم، تو باعث شدی مامانم حتی یه بارم ازم راضی نباشه، تو باعث شدی حالم از شغل مامانم بهم بخوره و تو امثال تو باعث شدین انقدر خون ریخته بشه. حالم ازت بهم میخوره مرتیکه دیوث.


در آن عشق و جنون مفتون تو بودم بنده‌خدا!


آن شبِ جان فرسا من بی تو نیاسودم‌.


حواسمو تو پرت کردی، حالا خودت بدو برو بیارش.


Репост из: پَـرسِـــ ?
من از ترسناک بودنم میترسم و در حقیقت یه هیولای ترسناک قایم شده تو کالبد انسانم.


-


این پی‌ام حس خوبی بهم داد. قلب❤️


Репост из: Soft world ✨
کارش عزیز
آرامش نثار روح و قلبت ✨🤎


دلم یه خواب راحت می‌خواد، بدون دغدغه‌های ذهنیم. دلم میخواد برگردم به هشت سالگیم، وقتی که از شدت خستگی رو زمین وسط هال خوابم می‌برد و بابا بلندم می‌کرد سرجام می‌خوابوندم. این شبا‌ انقدر خستم که هر لحظه دلم می‌خواد تا آخر دنیا بخوابم، ولی تا سرم میرسه به بالشت، مغزم پر میشه از همه چیز، پشت پلکام انگار سالن سینماست.
همه چیز نگرانم می‌کنه، آسیب پذیر و دغدغه مند.
نگران، نگران، نگران.
از نظر جسمی شاید پنج شش ساعتی رو تو حالت سکون می‌گذرونم ولی مغزم تا خود صبح بیداره. کابوس می‌بینم؛ هذیان می‌گم؛ تو خواب حرف می‌زنم؛ انقدر خواب می‌بینم که یادم میره صحنه‌هایی که دیدم جزو خواب دیشبمه‌ یا واقعا رخ داده. کاش میشد مغزم رو آخر شبا بندازم تو لیوان آب کنار تختم‌ و تهی بخوابم. واقعا خستمه.



Показано 20 последних публикаций.

48

подписчиков
Статистика канала