قدمی پشت قدمی دیگر
رنگ باختن خون پاهایم به چاله های آب
نوازش ظالمانه پوستم توسط بارون
سرزنش قفسه سینم با هر دمم
با اینکه به سمت نور رخسارش میدوم
هر لحظه بیشتر احساس سرما میکنم
خودم را با نبودن سنگ ها
در راهم توجیح میکنم
ناگه ابری او را در آغوش میگیرد
پاهایم وحشت میکنند
هر کدام به جهتی میروند
در آخر به آغوش زمین کشیده میشوم
''حال ابرهای تو هم می توانند ببارند''
زمین به آرامی در گوشم گفت
و مرا بیشتر در آغوش کشید
#hani
رنگ باختن خون پاهایم به چاله های آب
نوازش ظالمانه پوستم توسط بارون
سرزنش قفسه سینم با هر دمم
با اینکه به سمت نور رخسارش میدوم
هر لحظه بیشتر احساس سرما میکنم
خودم را با نبودن سنگ ها
در راهم توجیح میکنم
ناگه ابری او را در آغوش میگیرد
پاهایم وحشت میکنند
هر کدام به جهتی میروند
در آخر به آغوش زمین کشیده میشوم
''حال ابرهای تو هم می توانند ببارند''
زمین به آرامی در گوشم گفت
و مرا بیشتر در آغوش کشید
#hani