Репост из: روح ســرگـردآن
زیبایی در تضادها معنا پیدا میکند؛
در همان فاصلهی نامرئی که میان من و تو گسترده است، گویی جهان ما را به عنوان دو نیمهی یک راز که هیچگاه کامل نمیشود کنار هم نهاده است.
یکی سایهای است که بی حضور دیگری به تاریکی فرو میرود، خالی و بیصدا، و دیگری نوری است که بی سایه، چشم را میزند و درخشندگیاش، حقیقت را میسوزاند و اما ما، تو و من، در کنار هم، همان تعادلی هستیم که جهان برای نمایش زیبایی خود برگزیده است.
عشق ما، همان چیزی است که سایه و نور را به هم پیوند میدهد و بدون هم هیچ یک، کامل نیستند. لمس تو، نوری است که در خلأ فرو میرود، و لبخند من، سایهای است که تنها در حضور تو معنا مییابد.
ما در هم تنیدهایم، همچون شب و روز، همچون موج و ساحل، همچون زمزمهای که با سکوت درهم آمیخته است. در نگاه من، تو روشناییای هستی که سایهام را در آغوش میگیرد، و در نگاه تو، من سایهای هستم که نورت را شکل میدهد. و در این تلاقی بیپایان، جهان تازه نفس میکشد؛ حتی اگر هیچ چشم دیگری نتواند زیبایی ما را ببیند، ما خود را در کنار هم کامل میکنیم.
عشق ما، مرزی نامرئی است میان بودن و نبودن، میان روشنایی و تاریکی، میان حقیقت و خیال. گاهی تو نوری هستی که همه چیز را روشن میکند و گاهی سایهای هستی که مرا به سکوتی شگفتانگیز دعوت میکند و من هم گاهی نورم و گاهی سایه، اما همیشه در تو یافت میشوم، و تو نیز همیشه در من. ما راز جهان را در خود داریم، اما تنها وقتی که کنار هم هستیم این راز جلوه میکند، وگرنه هیچ یک جز خاموشی و پژواک تهی نخواهد بود.
در همان فاصلهی نامرئی که میان من و تو گسترده است، گویی جهان ما را به عنوان دو نیمهی یک راز که هیچگاه کامل نمیشود کنار هم نهاده است.
یکی سایهای است که بی حضور دیگری به تاریکی فرو میرود، خالی و بیصدا، و دیگری نوری است که بی سایه، چشم را میزند و درخشندگیاش، حقیقت را میسوزاند و اما ما، تو و من، در کنار هم، همان تعادلی هستیم که جهان برای نمایش زیبایی خود برگزیده است.
وقتی کنار هم هستیم، سایه معنا میگیرد و نور آرامشی رازآلود مییابد؛ نگاه من به تو، شعلهای است که در لابهلای تاریکی میرقصد، و سکوت تو در من، نوری است که در پردههای سایه پژواک مییابد.
عشق ما، همان چیزی است که سایه و نور را به هم پیوند میدهد و بدون هم هیچ یک، کامل نیستند. لمس تو، نوری است که در خلأ فرو میرود، و لبخند من، سایهای است که تنها در حضور تو معنا مییابد.
ما در هم تنیدهایم، همچون شب و روز، همچون موج و ساحل، همچون زمزمهای که با سکوت درهم آمیخته است. در نگاه من، تو روشناییای هستی که سایهام را در آغوش میگیرد، و در نگاه تو، من سایهای هستم که نورت را شکل میدهد. و در این تلاقی بیپایان، جهان تازه نفس میکشد؛ حتی اگر هیچ چشم دیگری نتواند زیبایی ما را ببیند، ما خود را در کنار هم کامل میکنیم.
عشق ما، مرزی نامرئی است میان بودن و نبودن، میان روشنایی و تاریکی، میان حقیقت و خیال. گاهی تو نوری هستی که همه چیز را روشن میکند و گاهی سایهای هستی که مرا به سکوتی شگفتانگیز دعوت میکند و من هم گاهی نورم و گاهی سایه، اما همیشه در تو یافت میشوم، و تو نیز همیشه در من. ما راز جهان را در خود داریم، اما تنها وقتی که کنار هم هستیم این راز جلوه میکند، وگرنه هیچ یک جز خاموشی و پژواک تهی نخواهد بود.
شاید زیبایی، همان چیزی است که در این مرز مهآلود رخ مینماید؛ جایی که نه نور کامل است، نه سایه مطلق، و نه من و تو جدای از هم. تنها در همان میان، در همان تلاقی نامرئی، حقیقتی هست که قلبها را به لرزه درمیآورد، روحها را به پرواز وا میدارد و جهان را به خود خیره میسازد.و این است راز ما، راز عاشقانهای که نه در کلمات، نه در زمان، بلکه در همان فضای نامرئی میان من و تو شکل گرفته است؛ فضایی که در آن عشق، مانند نوری که در تاریکی میرقصد و سایهای که در نور خودنمایی میکند، جاودانه است.
در این میان، من تو را میبینم نه فقط با چشم، بلکه با تمام وجودم؛ تو سایهای هستی که روشناییام را میشناسد، و تو نوری هستی که سایهام را معنا میبخشد.