شبایی که حالم بد بود سرشو میذاشت رو شونم و هیچی نمیگفت هی نگاه میکرد و هیچی نمیگفت، با بغض نگاش میکردم و منتظر بودم یه چیزی بگه، منتظر بودم بزنه تو گوشم و بگه؛ ببین من اینجام، ببین حواسم بهت هست تا اینکه آخرین بار که سرش رو شونم بود هوار کشیدم؛ د لامصب یه چیزی بگو، دلمو قرص کن، یادم بنداز که به خاطر من اینجایی
بلخره قفل دستش شکست و گفت:دارم نگات میکنم.
-نگاهتو میخوام چکار..
گفت؛دارم نگات میکنم یعنی حواسم هست، یعنی تو برو من اینجام، یعنی آب تو دلت تکون نخوره هرچی بشه من هستم.
الانم "دارم نگات میکنم".
بلخره قفل دستش شکست و گفت:دارم نگات میکنم.
-نگاهتو میخوام چکار..
گفت؛دارم نگات میکنم یعنی حواسم هست، یعنی تو برو من اینجام، یعنی آب تو دلت تکون نخوره هرچی بشه من هستم.
الانم "دارم نگات میکنم".