• برای نسترن
ناشناسی مشت میکوبد
«باز کن در... اوست
باز کن در... اوست»
دامن از آن سرزمینِ دور برچیده
ناشکیبا دشتها را نور دیده
روزها در آتش خورشید رقصیده
نیمهشبها چون گلی خاموش
در سکوت ساحل مهتاب روییده
«باز کن در... اوست»
آسمانها را به دنبال تو گردیده
در ره خود خسته و بیتاب
یاسمنها را به بوی عشق بوییده
بالهای خستهاش را در تلاشی گرم
هر نسیم رهگذر با مهر بوسیده
«باز کن در... اوست»
- فروغ فرخزاد، از شعر «ستیزه»، دیوان اشعار فروغ، صفحهٔ ۱۳۶