لویی عزیزم!
زمانی که نامهام را میخوانی شاید دیگر منی نباشد که سرت را روی شانهاش بگذاری،موهایت را نوازش کند،بوسهای بر پیشانیت بزند و بزرگترین لبخندش را تقدیمت کند.
راستش خودم هم نمیدانم چرا؟
ولی به قول قدیمیها،راه رفتنی را باید رفت.
با وجود علاقهی زیاد من و عشقی که نمیدانم از کجا پیدایش شد و همهی قلبم را گرفت،من و تو برای یکدیگر نبودیم.
میدانم!میدانم!
با خودت میگویی خیلی خودخواهم که رفتم ولی باور کن به نفع هر دویمان است.
همیشه خدا منکوتاه میآمدم و تو مجبورم میکردی خواستههای عجیب و غریبت را قبول کنم.یکبار به تو گفتم آدم صبوری هستم اما وای به روزی که صبرم تمام شود،بیصدا میروم.حتی نمیگذارم اثری از من بماند.حالا هم برای درست کردن رابطه دیر شده،حتی برای پیدا کردنم.نگران من نباش حالم خوب است،اگر درد قلبم و اشک های بیموقع از سر دلتنگی را نادیده بگیری خوبم.مواظب خودت باش،غذایت را کامل بخور،زیر باران نمان سرما میخوری،لباسهای گرم بپوش هوا سرد است،و قول بده بدون من هم خوب زندگی کنی سیبِ سبزِ هری.
شاید در دنیای بعدی سهم یکدیگر شویم.
دوستدار ابدی تو:هری استایلز