@UselessWeirdoساعت ۲:۴۱ رفته بود بیرون که از خلوتی شهر و تاریکی کوچه ها لذت ببری، البته تنها نبودی با دوست عزیزت "هدفون" بودی و آهنگای موردعلاقتو گوش میدادی.
خیلی ریلکس با یه نیشخند محو آروم قدم به قدم جلو میرفتی... داشتی راحتو ادامه میدادی که یه لحظه احساس کردی که ... "اینجا چقدر اشناست"
وقتی سمت راستتو نگاه دیدی که مهدکودک بچگیت اونجاعه، فلش بک خوردی و تمام خاطرات بدی که داشتی یادت اومد...
تصمیم گرفتی قبل ازینکه تو این مهدکودک کوفتی بقیه به سرنوشت تو دچار شن اونجارو آتیش بزنی.
رفتی و از نزدیکترین پمپ بنزین ۲ تا گالون ۴ لیتری بنزین گرفتی و با فندک موردعلاقت که همیشه همراهت بود رفتی سمت مهدکودک... از بچه های کوچیک متنفر بودی ولی به هر حال اتفاقایی که توی اون مهدکودک میوفتاد وحشتناک بود.
از دیوار پریدی و رفتی و بعد از کلی تلاش و فلش بک خوردن اونجارو با موفقیت اتیش زدی و هیچ اثری از خودت به جا نذاشتی.
از شانست اون شب دوربین های امنیتی رو ضبط نبودن و چیزی ضبط نکردن و پلیسم نتونست چیزی پیدا کنه که دستگیرت کنه فقط میدونستن که از کدوم پمپ بنزین گرفتی بنزینارو. (کسی که بهت بنزین داده بود قیافتو یادش نبود)