چیزی نگفتم زیرا نمیتوانستم چیزی بگویم و ته سیگارم را روی فرش انداختم و بعد سوختن فرش را تماشا کردم سوختن فرش مرا یاد سوخته شدنم با حرف هایش می انداخت.کمکم یک سوراخ کوچک سیاه رنگ روی فرش ایجاد شد.
سرم پایین بود و به لکه سیاهی چشم دوخته بودم که بر اثر آتش سیگارم ایجاد شده بود اکنون باز میآمدو مرا سرزنش میکرد؟.
ولی خستهتر از آن بودم که بتوانم پایم را روی آن بگذارم و سیگارم را خاموش کنم.
طبیعی بود زندگی چندین بار از او تمامش را گرفته بود.
سرم پایین بود و به لکه سیاهی چشم دوخته بودم که بر اثر آتش سیگارم ایجاد شده بود اکنون باز میآمدو مرا سرزنش میکرد؟.
ولی خستهتر از آن بودم که بتوانم پایم را روی آن بگذارم و سیگارم را خاموش کنم.
طبیعی بود زندگی چندین بار از او تمامش را گرفته بود.