یه احساسی بعضی روزها از لابه لای ترک های خشکیده روحم
عین یه علف هرز سرمیدوونه و من
جونه زدنش و تصاعدی رشد کردنش رو با همه وجودم میبینم!
پخش میشه ، پخش میشه، پخش میشه.
و هیچ راهی برای نگه داشتنش ندارم!
فقط بهش خیره میشم و میبینم چطوری ریشه های زهرآگینش تو وجودم رخنه میکنه و بعد از تصرفش درونم
انقدر فشارم میده تا مچاله بشم
دیگه بیرون نمیرم
از تخت در نمیام
حرف نمیزنم
نمینویسم
فقط توی تاریکی میشینم و منتظر میمونم تا خردم کنه.
و از این خرد شدن و دوباره جون گرفتن
خسته ام.
کاش یکجایی بعد از خراب شدن همه چی
به خودم زور قوی بودن نزنم.
کاش بلد باشم به خودم استراحت بدم و اجازه بدم کسی اون بیرون بغلم کنه(:
عین یه علف هرز سرمیدوونه و من
جونه زدنش و تصاعدی رشد کردنش رو با همه وجودم میبینم!
پخش میشه ، پخش میشه، پخش میشه.
و هیچ راهی برای نگه داشتنش ندارم!
فقط بهش خیره میشم و میبینم چطوری ریشه های زهرآگینش تو وجودم رخنه میکنه و بعد از تصرفش درونم
انقدر فشارم میده تا مچاله بشم
دیگه بیرون نمیرم
از تخت در نمیام
حرف نمیزنم
نمینویسم
فقط توی تاریکی میشینم و منتظر میمونم تا خردم کنه.
و از این خرد شدن و دوباره جون گرفتن
خسته ام.
کاش یکجایی بعد از خراب شدن همه چی
به خودم زور قوی بودن نزنم.
کاش بلد باشم به خودم استراحت بدم و اجازه بدم کسی اون بیرون بغلم کنه(: