من ِ بی قصه


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


خواباندن جغد با دیازپام

Связанные каналы  |  Похожие каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций




دلم خون تازه می‌خواهد.خون آن‌هایی که به دنیا نیامده‌اند.شماها همه،بوی خون پدرانتان را می‌دهید.


اسهال


برنامه‌ی امروز:

چیزی نشکن.داد نزن.دمپایی بپوش.نگاه نکن.از نردبان بالا نرو.خودکشی نکن.خفه شو.بخند.


هیچ‌ کابوسی وحشتناک‌تر از بیداری نیست.

شب خوش


قبر:زن حامله.

مورچه:جنین سقط شده.

کلمه:مدفوع.

مرد:پارو.

جیغ:پرنده.

چمدان:چشم.

گور:گهواره.

مادر:پدر.

مرگ:زهدان


تن‌ها


پدر را نگاه می‌کنم.دست‌هایش،که زمانی می‌توانست هر چیزی را خم کند.چیزی در چروک‌هایش پنهان شده.یادم می‌افتد که سال‌ها پیش گفته بودم اگر آب بدهیم به دست‌های پدر دیگر پژمرده نمی‌شود.دوباره نگاه می‌کنم.ناگهان به سرم می‌زند چرا نباید بمیرد؟مخفیانه نگاهش می‌کنم و جز صدای نفس‌هایش که به سختی بالا می‌آید صدایی نیست.و البته مگسی که خودش را می‌کوبد به پنجره.چرا نباید بمیرد؟می‌گوید:سردمه.خودم را می‌زنم به نشنیدن.دستش را کمی بلند می‌کند.این بار واضح‌تر می‌گوید:کتم رو بده.مگس روی شیشه نشسته است و کت می‌افتد روی شانه‌ی پدر.مرده است،لااقل مگس.


تا حالا با هر صدای در به وجد نیامده‌ای،تا بدانی ویران شدن در باد یعنی چه.




"وقتی پیر شدم،خاطره‌هامو یادم بنداز"


ناگهان به خودت می‌آیی و می‌فهمی تنها بوده‌ای.خاطره‌ی کسی نبوده‌ای و نخواهی بود.


مشغول بازی با مگسی نیمه‌ جان بودم.با هر تکانم تارها پاره می‌شدند.عنکبوتی زرد مرا خورد.مادرم آمد.صدایم کرد.بلند شو،داری خواب بد می‌بینی.چشم‌هایم را باز کردم.همه‌جا تار بود.مادرم با مگس‌کش مرا کشت.


نشسته بودم روی نیمکتی و به تاب بازی پدر و پسری نگاه می‌کردم.می‌خندیدند.به نظر خوش‌حال می‌آمدند.باد بود و سیگاری در دستم و فکری در سر.چرا پدر را نکشم؟کمی بعد باد بود و پسرکی که از روی تاب به جای خالی پدرش روی نیمکت نگاه می‌کرد و سیگار می‌کشید و باد بود و نمی‌خندید کسی.


حرف زدن با روانشناس‌ جماعت خوبی‌های خودش را دارد.

فرض کن آدم تنهایی هستی و دلت می‌خواهد با کسی حرف بزنی.بهترین گزینه برای شما روانشناس‌هاست.وارد مطب می‌شوی.پول می‌دهی.کمی جدول حل می‌کنی.خمیازه می‌کشی.به آدم‌های تنهای مریض شبیه خودت نگاه می‌کنی.بیرون می‌روی.سیگار می‌کشی.برمی‌گردی با بوی تند سیگار.نوبتت می‌شود.عین یک موش آزمایشگاهی روی صندلی می‌نشینی.به تله‌های دکتر فکر می‌کنی.حرف می‌زنی.از هر دری.مطلقا در مورد خودت توضیح نمی‌دهی.چیزهایی را می‌گویی که معمولا در مراودات دوستانه رد و بدل می‌شود.فکر می‌کنی این دوست چند هزار تومانی تا کی قرار است دوستت بماند؟همین لحظه قرار هفته‌ی بعد را می‌گذارد.می‌گویی باشه.خارج می‌شوی.لب‌خند می‌زنی.هدفون.موزیک.گل.خنده و گریه.بغص و بغض و بغض.برمی‌گردی به خانه.احساس می‌کنی پوستت از تحمل اندامت خسته شده.به دوست چند هزار تومانی بعدی فکر می‌کنی و حرف‌هایی که قرار است بزنی.قرص سوم.خواب و بختک و بیداری و ترس و ترس و خون و تنهایی مجدد.



پول گوش می‌خرد.فکر می‌کنی اگر چند هزار تومان بیش‌تر بدهم بغلم می‌کند؟غم‌انگیز است پس بخند.


اینا هم کشفیات امروز.شما هم ببینید و صلواتی نثار ارواح درگذشتگان بکنید.






شب از کجای روز برمی‌خیزد اگر ملول چشم‌هایت را نبندی؟


شب را این‌گونه سپری کنیم👇

Показано 20 последних публикаций.

36

подписчиков
Статистика канала