°[ماشین آبی]°
طبق عادت همیشگی به سمت قهوه ساز رفتم، یه قهوه توی فنجون موردعلاقم ریختم.
خودم رو روی صندلی راک (گهواره ای) رها کردم، از پنجره به بیرون خیره شدم...
بچه ای که پیش پدرش بود و گریه میکرد توجهم رو به خودش جلب کرد!
دلم میخواست بفهمم اون پسر بچه چرا مثل ابر بهار گریه میکنه؟
چند ثانیه نگذشت که پسر بچه جلوی چشماش رو با یه دستش گرفت، با دست راستش به یه جایی اشاره کرد!
چشمام رو به سمتی که پسر بچه با اون انگشت کوچولوش نشون میداد چرخوندم، یه دست فروش مشغول فروختن چند تا ماشین پلاستیکی بود. لبخند کم جونی زدم و به فکر فرو رفتم:
کاش خواستههای ما آدم بزرگا هم مثل بچه ها بود، همونقدر کوچیک و دوست داشتنی...!
کاش منم مثل اون بچه بودم، میتونستم گریه کنم، جیغ بزنم و چیزی رو که میخوام به زبون بیارم!
کاش ما هیچوقت بزرگ نمیشدیم، کاش مثل بچگیامون همونقدر پاک و بی گناه بودیم.
کاش قلبامون فقط واسه چهارتا اسباب بازی و بادکنک میلرزید!
فکرای بیهودم رو از خودم دور کردم، کیف پولم رو برداشتم و چادر گل گلیم رو سرم کردم و از پله ها پایین رفتم، وقتی از حیاط خونه خارج شدم به سمت پسر بچه رفتم، دستش رو گرفتم و بردمش پیش دست فروش!
جلوی پسر بچه زانو زدم و گفتم:
_کدومش؟!
اشکاش رو با دستای کوچیکش پاک کرد و آروم گفت:
_اون آبیه!
پول ماشین رو حساب کردم، روی پیشونی پسر بچه بوسه ای نشوندم، به چشم های سبزش خیره شدم و لب زدم:
_کاش ما آدم بزرگا هم واسه چیزایی که نداشتیم گریه میکردیم و به دستشون میآوردیم...!
#by_me:)
#yktam
🖤[ @manebito0 ]🖤
طبق عادت همیشگی به سمت قهوه ساز رفتم، یه قهوه توی فنجون موردعلاقم ریختم.
خودم رو روی صندلی راک (گهواره ای) رها کردم، از پنجره به بیرون خیره شدم...
بچه ای که پیش پدرش بود و گریه میکرد توجهم رو به خودش جلب کرد!
دلم میخواست بفهمم اون پسر بچه چرا مثل ابر بهار گریه میکنه؟
چند ثانیه نگذشت که پسر بچه جلوی چشماش رو با یه دستش گرفت، با دست راستش به یه جایی اشاره کرد!
چشمام رو به سمتی که پسر بچه با اون انگشت کوچولوش نشون میداد چرخوندم، یه دست فروش مشغول فروختن چند تا ماشین پلاستیکی بود. لبخند کم جونی زدم و به فکر فرو رفتم:
کاش خواستههای ما آدم بزرگا هم مثل بچه ها بود، همونقدر کوچیک و دوست داشتنی...!
کاش منم مثل اون بچه بودم، میتونستم گریه کنم، جیغ بزنم و چیزی رو که میخوام به زبون بیارم!
کاش ما هیچوقت بزرگ نمیشدیم، کاش مثل بچگیامون همونقدر پاک و بی گناه بودیم.
کاش قلبامون فقط واسه چهارتا اسباب بازی و بادکنک میلرزید!
فکرای بیهودم رو از خودم دور کردم، کیف پولم رو برداشتم و چادر گل گلیم رو سرم کردم و از پله ها پایین رفتم، وقتی از حیاط خونه خارج شدم به سمت پسر بچه رفتم، دستش رو گرفتم و بردمش پیش دست فروش!
جلوی پسر بچه زانو زدم و گفتم:
_کدومش؟!
اشکاش رو با دستای کوچیکش پاک کرد و آروم گفت:
_اون آبیه!
پول ماشین رو حساب کردم، روی پیشونی پسر بچه بوسه ای نشوندم، به چشم های سبزش خیره شدم و لب زدم:
_کاش ما آدم بزرگا هم واسه چیزایی که نداشتیم گریه میکردیم و به دستشون میآوردیم...!
#by_me:)
#yktam
🖤[ @manebito0 ]🖤