Marvin 🌊


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


نه تو می‌مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


شتتتت


هم اکنون سم




Репост из: arman 🐿
Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram


خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش.


رو شمس تبریزی کراشم
یعنی مولانا ناراحت میشه؟




چهل قاعده شمس واقعا آدم رو بهتر از اونچه که هست می‌کنه. من بعد از خواندن چهارصد صفحه از این رمان حسی دارم که واقعا نمیتونم تو کلمات بگنجونمش. این کتاب شیرینی رو بهم داد که خیلی وقت بود احساسش نکرده بودم.


کتاب ملت عشق انقدر قشنگه که اصلا زبانم قاصره:))))


حالا این همه جا واسه بدن درد هست حتما باید کونم درد بگیره؟


مایلید هفتاد شیم؟




میشه چشم هات رو ببندی؟
فقط اگه بهم نگاه کنی مطمئنم نیستم بتونم برم...

_five feet apart


بقیه دیگه پرایوت بودن و لینک ندادن


خب تموم شدید


باران به آرامی می‌بارید و هر قطره جایی نو در زمین را برای خود می‌کرد. نسیم خنک شبانگاهی که عطر خاک باران خورده را با خود آورده بود موهای دختر را به آرامی نوازش کرد و گذشت.

اما دختر خسته تر از آن بود که بتواند در جواب این نوازش، لبخند بزند. شاید اگر آدم بهتری بود حالا دست در دست بهترین شخص زندگی‌اش داشت در میان باران می‌رقصید. شاید اگر مهربان تر بود دوستان بیشتری اطراف خود داشت.

اما او حال نیز بهترین خود بود؛ تنها میترسید که اگر به دیگران اعتماد کند، قلبش را خواهند شکاند.
قلب او مانند تنگی بلورین و ظریف بود؛ نباید آن را به دست هر کسی می‌سپرد.
چه بسا یقین داشت داستان دیو و دلبر هیچگاه نمی‌تواند به بوسه ای ختم شود. چرا که دختر انسان، از آنجایی که میخواست خود را از بند دیو برهاند، شروع کرد به شیفته نشان دادن خود و زمانی که دیو به او گل برگ های زندگی‌اش را نشان داد، دلبر جوان شروع کرد به کندن هر گلبرگ!

دختر نیز می‌دانست که انسان ها نمی‌توانند از هیچ قلبی مراقبت کنند.
پس ترجیح میداد درحالی که در کنار نسیم قدم برمی‌دارد و دستانش در دستان باران است، به راه خود ادامه دهد...

For:
https://t.me/Doyungin


طبق افسانه های شهر کوچکی که لارا در آن زندگی می‌کرد؛ در گذشته خیلی دور، دختر بچه زیبایی در حومه جنگل زندگی می‌کرده است.
دختر کوچک که هم اسم لارا بود، همیشه دوست داشت که وقت خود را در جنگل کنار روستایشان بگذراند اما با بالا آمدن ماه و پنهان شدن خورشید، لارا مجبور می‌شد که این خواسته کوچک خود را به فراموشی بسپارد.
شب که میشد، اجنه تاریکی از نور مهتاب زاده می‌شدند و در جنگل ها پرسه می‌زدند تا اگر دختر یا پسر جوانی را تنها در جنگل بیابند، آن را برای شکوه ماه و تاریکی، قربانی کنند. همین امر باعث شده بود تا اهالی روستا، قبل از تاریکی کامل فرزندانشان را به خانه ببرند و مانع حرکت آنها به سمت جنگل شوند.

اما لارا این را دوست نداشت. او بیماری سختی داشت که با توجه به حرف های پزشک چند ماهی بیشتر فرصت نفس کشیدن نداشت. اهمیتی نمی‌داد که به دست اجنه کشته شود یا نه، او تنها میخواست که وقت باقی مانده اش را در جنگل بگذراند.
از همین رو، یک هفته از زمان باقیمانده اش را صرف کاری کرد که باورش سخت بود. هرروز صبح با دوستانش به جنگل می‌رفت و شیشه هایی در بسته را از خانه ها به جای جای جنگل می‌بردند و آنجا می‌گذاشتند.
پس از گذشت یک هفته که تعداد شیشه ها بسیار زیاد شد، لارا تصمیم گرفت که کاری را که میخواست انجام دهد.

شب هنگام که شد و جنگل رو به تاریکی رفت، لارا از خانه خود فرار کرد و دوان دوان به جنگل قدم برداشت. از دوستان و بچه های روستا کسی حاضر به همکاری نشده بود و ترس چون طاعون در میان آنها ریشه دوانده بود. پس دختر کوچک، خودش به تنهایی قدم در جنگل گذاشت.

سوز سرد زمستانی، مدام دستان و پاهایش را می‌گزید و باد موهایش را به سمت خود می‌کشید. گویی در تلاش بود تا اورا از آنجا فراری دهد و مانع هرگونه اتفاقی شود که ممکن است رخ دهد!

اما لارا با کمی نگاه کردن، سریعا دریافت که هنوز اجنه به این سمت نرسیده اند و وقت کافی برای کاری که میخواست انجام دهد دارد.
به سرعت اطراف را از نظر گذراند و با دیدن سوسوی نور های ضعیف، به هر سمت می‌دوید.

طولی نکشید که شیشه مربایی اول پر شده بود از خرده سنگ های شب رنگی که لارای کوچک در جنگل جمع کرده بود و نور زیبای آن تا چند قدم جلوتر را روشن می‌کرد.

آنها در تلاش بودند تا این کار را در روز انجام دهند اما با کمی تلاش دریافتند که تشخیص سنگ های شبرنگ در روز غیر ممکن است و تنها وقت خود را هدر می‌دهند!

لارا شیشه مربا را در دست گرفت و قدم به جلو گذاشت. محتاطانه اطراف را از نظر گذراند و این بار جسم سیاه و بلند قامتی را پشت درخت کاجی دید. پس اجنه حضورش را حس کرده بودند. در این صورت وقت زیادی نمی‌ماند.

لارای کوچک دوان دوان به سمت سنگ ها رفت و شیشه های دوم، سوم، چهارم و دهم را نیز پر کرد. طولی نکشید که جاده کوچکی در جنگل پدیدار شد.
اجنه مدام با خشم به دختر نگاه میکردند و به زبان خود ناسزا میدادند؛ حتی برخی تلاش کردند تا حمله کنند اما به تابیدن نور به پوستشان، شروع به سوختن و ضجه زدن کردند.

اندک اندک با پیچیدن صدای شیون اجنه و تابیدن نور سنگ ها، دیگر دوستان لارا با شک و شبهه به جنگل آمدند و پس از حیرت از عمل دختر جوان، آنها نیز دست به کار شدند.

کار تا سپیده دم ادامه داشت و جمعیت اندک اندک بیشتر میشد؛ تا جایی که حتی بزرگان روستا نیز به آنها پیوستند. پس از بالا آمدن خورشید، درب آخرین شیشه نیز بسته شد و سنگ های شبرنگ سرتاسر جنگل را پوشاندند.
کودکان آواز شادی سر می‌دادند و بزرگ تر ها آنها را تحسین میکردند؛ اما طولی نکشید که لارای جوان روی زمین افتاد و نور چشمانش کم سو تر از همیشه شد.
فراموش کرده بود...
پزشک اخطار داده بود که این بیماری تازه شناخته شده است و امکان تشخیص اشتباه وجود دارد...
پس حالا زمان مرگ بود؟ باکی نداشت؛ او ماموریت خود را به اتمام رسانده بود. حالا کودکان دیگر می‌توانستند به راحتی در شبانگاه در جنگل قدم بگذراند...
بی توجه به صدای شیون های مادرش و فریاد های پدر چشمانش را روی هم گذاشت و خود را به ابدیت سپرد.

اما موضوع به همین جا ختم نمی‌شد! فرشتگان محافظ جنگل که از عمل دخترک به وجد آمده بودند، تصمیم گرفتند تا پاداش دختر را به شکل دیگری بدهند. آنها وجود دخترک را با سنگ های شبرنگ در هم آمیختند و از آن موجود جدیدی خلق کردند. موجود جدیدی که مأموریت داشت تا آخر عمر، جنگل هارا روشن سازد و تاریکی را به نابودی بکشاند، موجودی که وظیفه داشت تا انتهای خلقت از تمام کودکان در جنگل، در برابر تاریکی و اجنه مراقبت کند.
طبق باور ها از آن زمان تا به حال، کرم های شبتاب (firefly) خلق شدند...

For:
https://t.me/only_larry




دختر جوان قلموی رنگی را عقب گرفت و با چند قدم دور شدن از بوم‌ بار دیگر نقاشی خود را از نظر گذراند.
نقاشی جایی دور را نشان میداد. منظره ای زیبا که همه در آن شاد بودند.
آسمان آبی بود و خورشید پر قدرت تر از همیشه می‌تابید و نور طلایی رنگ خود را به زمین می‌فرستاد.
شاخه های درختان بید در دست باد به اطراف میجهید و حیوانات کوچک و بزرگ پنهان در جنگل، با آسودگی خفته بودند.
در فاصله ای دور تر، جمعی دوستانه از پسران و دختران جوان کنار یکدیگر جمع شده بودند و لبانشان به زیبایی یک لبخند گشوده شده بود.

دختر لبخند غمگینی زد و نگاهش را از بوم نقاشی گرفت. قلمو را کنار گذاشت و از اتاق کوچکش خارج شد. آخر تنهایی در انتظارش بود. نباید تنها دوستش را اینگونه منتظر می‌گذاشت!

For:
https://t.me/kianiraniishere

Показано 19 последних публикаций.

67

подписчиков
Статистика канала