چند سال پیش با دوستم رفتیم بازار،،دقیق یادمه ساعت ۹ شب بود که دوتا پسر به شدت مزاحممون شده بودن و هرجا میرفتیم دنبالمون میومدن،حتی یادمه یجا شروع کردیم به دوییدن که گممون کنن ولی بازم ولکن نبودن،اونموقع بچه تر بودیم و با عقل کوچیکمون گفتیم زنگ بزنیم پلیس تا راحت شیم!
زنگ زدیم و پلیس اومد و اونا هم پا به فرار گذاشتن،خوشحال از اینکه ازمون دفاع میکنن ماجرا رو براشون تعریف کردیم اما میدونی چی بهمون گفتن؟!
یکیشون گفت: تقصیر خودتونه که این وقت شب میاین بیرون!
اما چرا؟
ما حق بیرون رفتن رو نداریم؟
حق نداریم بریم بیرون و یکم خوش بگذرونیم؟
فقط چون شب بود مقصر ما بودیم؟!
دوستم بهش گفت: اگه دخترِ خودتم بود همینو میگفتی؟
با افتخار گفت: دختر من این وقت شب بیرون نمیاد...
یجوری حرف میزد انگار چون ما تا ساعت ۹ بیرون بودیم یه گناه خیلی بزرگی کردیم و یه دختره نقطهچینیم...
اونم فقط چون تا ۹ بیرون بودیم..
کار به جایی کشیده بود که اگه ده دقیقه دیگه میموندیم مارو میبردن،مایی که بیگناه بودیم و به پلیس پناه برده بودیم!
از همون موقع فهمیدم اینجا هیچکس حقرو به ما نمیده!