من واقعا ناراحتم . از صمیم قلبم . با تموم وجودم غمگینم . از صبح جیغ زدم ، اشک ریختم ، آب خوردم ، بیرون رفتم ، فحش دادم ، دوییدم ، راجبش صحبت کردم ، نشد. احساسی که دارم با هیچ چیز ، ذره ای رو به بهتر شدن نمیره . غمی که حسش میکنم نقطه به نقطه ی وجودم رو آنچنان درگیر کرده که تا ساعت ها جیغ زدن هم کفایتی نمیکنه . نه موسیقی کارسازه ، نه درس و نه بازی . ساعت هاست که میل به خوردن هیچ چیزی ندارم اما انگار به اندازه ی یک هفته غذا توی معدمه که هرلحظه بیشترو بیشتر به بالا اوردنشون احتیاج پیدا میکنم . کاش بشه رفت ساحل ، دقیقا تو همین ساعت ، تنهای تنها
تا صبح بشینی، راه بری ، گریه کنی ، گوش کنی ، تهشم همونجا خوابت ببره . کاش الان یه محیطِ آزاد بود . یه جا که فقط متعلق به من باشه ، یه جا که فقط من باشم .
یه جا که بتونم راحت نفس بکشم .
تا صبح بشینی، راه بری ، گریه کنی ، گوش کنی ، تهشم همونجا خوابت ببره . کاش الان یه محیطِ آزاد بود . یه جا که فقط متعلق به من باشه ، یه جا که فقط من باشم .
یه جا که بتونم راحت نفس بکشم .