傀儡


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


Hanako:
https://t.me/BiChatBot?start=sc-461399-OamnWcw

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


+ سرما خوردم
- کروناست!!!
+ محض رضای فاک 🤡.


درکل که کاری به راست و دروغش ندارم ولی جالب بود پس به اشتراکش گذاشتم.


با این حال خیلی اصرار داشت که هنوزم باور نداره و یه جای کار مشکل داشت. البته فقط چیزایی که دعانویسه گفته بود باعث ترسش نشد، یه تجربه هایی از قبل هم داشت. مثلا بچه که بود حدودا یازده دوازده ساله، مدام خواب خودشو می‌دید. یعنی خواب صورت خودشو می‌دید و از خودش می‌ترسید. حتی به مامانش می‌گفت که من مریضم بریم پیش روانپزشک.
یه بار هم گفتش که رو تختش دراز کشیده بود و بیدار بود اون لحظه، احساس می‌کنه یه دستی دراز می‌شه و اینو از رو تخت هل می‌ده. می‌گفت همینطوری نیفتادم، قشنگ یه چیزی رو پشتم حس کردم و همینطور اون هُلی که داد رو.
بخاطر اینا هم بود که باعث ترسش شده بود.


می‌گفت من فقط اسمتو گفتم همه اینا رو خودش گفت و خلاصه مادر و دختر ترسیده بودن دوتایی. طرف می‌گه دخترت یه همزاد داره که به این حسودی می‌کنه، دخترت هم ریزش مو داره و این همزاده میاد موهای این رو برمی‌داره باهاش دعا می‌نویسه. مشکلات خشم دخترت هم بخاطر همین دعاهاست.
براش دعا می‌نویسن و بعد از یه مدت خوب می‌شه ولی چون ترسیده بود چند هفته طول می‌کشه خوابش درست شه. می‌گفت همش احساس می‌کنه که یه نفر دیگه هم باهاش تو اتاقه.


حقیقتا قضیه دعا نوشتن و دعانویس و این ها رو باور ندارم ولی از این طرف و اون طرف که می‌شنوم مو به تنم سیخ می‌شه.
امروز هم تیچرم داشت تعریف می‌کرد که انگر ایشو داشت و به قدری عصبانیتش زیاد بود که دوست داشت یکی رو بکشه. بهش می‌گن برو پیش دعانویس و مامانش زنگ می‌زنه به طرف.
می‌گه می‌خوام بدونم دخترم چه مشکلی داره و فقط اسمشو گفت. طرف هم نشست گفت که آره دخترت چشم و مو سیاه داره زیاد عصبانی می‌شه و این عصبانیتش الکی نیست.
مامانه پراش ریخته بود.


سنجاقک ها روزی دویست تا پشه می‌خورن.
دارم فکر می‌کنم یکیشونو بگیرم بیارم خونمون.


آخرشم قلب همون راهی رو می‌ره که عقل گفته.


علاقه ای که به سزار از مجموعه سیاره میمون ها پیدا کردم باعث می‌شه دلم میمون بخواد.
یونیکه دوستش دارم اه


Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today

Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one
Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world

You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one


For the thrill of pushing my hope to the edge?
Why did love, why did love put a gun in m
y hand?




Oh, was it for redemption?
Was it for revenge?
Was it for the bottle?
Was it for the ledge?


یکی از بازی هایی که واقعاً دوست داشتم و ازش لذت بردم، Resident Evil Village بود. نه تنها استوری داستان جذاب بود بلکه گیم پلی و گرافیک عالی ای داشت. قطعاً اگر به کسی بازی ای معرفی کنم همین شاهکاره.


تنها چیزی که می‌توانیم بدانیم، این است که هیچ چیز نمی‌دانیم. و این اوج خرد انسانی است.

- جنگ و صلح


Репост из: Helheim
تا حالا رو پشت بوم خونتون ایستادی با خودت و ذهنت حرف بزنی؟ خیلی صحنه جالبیه. تو میتونی تو به لحظه تصمیم بگیری خودتو پرت کنی و بمیری. یا حتی اگه لبه خطرناکشم می ایستی از اون منظره لذت ببری. همون لحظه بارون شروع به باریدن میکنه و باد میوزه. میتونی هی سرتو بپوشونی تا نکنه خیس بشی و موهات خراب شه. یا بی حرکت وایسی و بوی بارونو نفس بکشی و از خنکی اون قطره ای که رو گونت میچکه حس سرزندگی داشته باشی. میتونی از اینکه پشت بوم خونت از بقیه خونه ها پایین تره شکایت کنی و بگی چرا من یه برج ندارم. یا سرتو ببری بالا و به آسمون نگاه کنی و یادت بیاد هرچقدر خونت بزرگ باشه بازم یه ذره کوچیکی تو دنیا. منظورم کم اهمیت بودنت نیست. منظورم اینه که اون لحظه با فکر کردن به این چیزا میگی بیخیال! زندگی کن من.


لطفاً قبل از اینکه یک نفر رو بخاطر تغییر رفتارش قضاوت کنید، توی خودتون رو بگردید و ببینید مشکلی از شما هست یا نه. آدم ها یهویی تغییر نمی‌کنن، لابد یه چیزی دیدن که تصمیم گرفتن فاصله بگیرن.




بعضی اوقات چنان از حرف پُر می‌شم که سرم سنگین می‌شه. لبریزه از افکاری که درد می‌کنن. پُر و خالی‌ام، انگار مغزم حالت تهوع داره ولی نمی‌دونه چطوری باید بالا بیاره.




وقتی از باشگاه میام شبیه گوشت له شده می‌شم. از این هایی که بعد از رد کردن از چرخ گوشت چندبار می‌کوبنش به تخته چوبی و در آخر هم می‌ندازنش جلوی گربه.

Показано 20 последних публикаций.

21

подписчиков
Статистика канала