«در لحظهای که دیگر به زمین تعلق نداشتم»
بعد از آنهمه تاریکی،
برای نخستین بار، خود را در روشناییِ بیوزنی یافتم؛
غرق در چیزی شبیه به شادی...
اما نه از آنِ من.
صدای گنگ پرندگان،
خندههای خفهی رهگذران،
عطر گلهای تازه پشت ویترین مغازهها،
بوی تلخ و شیرینِ قهوهی داغ که از پنجرهای باز میگریخت،
همه بودند.
همه اینجا بودند...
و من نه.
نور خورشید بر شانههایم میتابید،
بیآنکه حسش کنم.
ابرها، بیاعتنا، کوچ میکردند،
درختان میرقصیدند با بادی که دیگر تنم را نمیلرزاند.
گردهای فراموششده بر کف خیابانها،
نوشتههای محو دیوار،
ردّ قدمهای آدمها…
زندگی، هنوز در حرکت بود.
و من؟
چطور ندیدم آن گلها را،
نشنیدم آن خندهها را،
نچشیدم آن قهوهای را که با دستِ دوست داشتنیای شیرین شده بود؟
چطور دست نکشیدم بر پوست زندهی آفتاب؟
...آه ای زندگی،
شیرینترین خوابِ من،
چرا تنها وقتی که از تو جدا شدم،
تو را دیدم؟:)
بعد از آنهمه تاریکی،
برای نخستین بار، خود را در روشناییِ بیوزنی یافتم؛
غرق در چیزی شبیه به شادی...
اما نه از آنِ من.
صدای گنگ پرندگان،
خندههای خفهی رهگذران،
عطر گلهای تازه پشت ویترین مغازهها،
بوی تلخ و شیرینِ قهوهی داغ که از پنجرهای باز میگریخت،
همه بودند.
همه اینجا بودند...
و من نه.
نور خورشید بر شانههایم میتابید،
بیآنکه حسش کنم.
ابرها، بیاعتنا، کوچ میکردند،
درختان میرقصیدند با بادی که دیگر تنم را نمیلرزاند.
گردهای فراموششده بر کف خیابانها،
نوشتههای محو دیوار،
ردّ قدمهای آدمها…
زندگی، هنوز در حرکت بود.
و من؟
چطور ندیدم آن گلها را،
نشنیدم آن خندهها را،
نچشیدم آن قهوهای را که با دستِ دوست داشتنیای شیرین شده بود؟
چطور دست نکشیدم بر پوست زندهی آفتاب؟
...آه ای زندگی،
شیرینترین خوابِ من،
چرا تنها وقتی که از تو جدا شدم،
تو را دیدم؟:)