در غیاب آبی‌ها


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


کاشی‌ها را خیال من آبی می‌کند
andoheravi.blogfa.com
https://telegram.me/harfbemanbot?start=MTA4OTMyNjcy

Связанные каналы  |  Похожие каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


دارم کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال را می‌خوانم و از خودم می‌پرسم چرا زودتر نیامده‌ام‌ سراغش؟ اروین د.یالوم می‌گوید آدم‌ها چند مسئله مهم دارند و اسم‌شان را گذاشته مسلمات هستی‌ یا دلواپسی‌های غایی؛ مرگ، تنهایی، آزادی و پوچی. فصل اول درباره مرگ است. ترس و اضطراب همراه آن.

«شناخت مرگ، شوق زندگی می‌آورد، در دید انسان نسبت به زندگی تغییر بنیادینی ایجاد می‌کند و زندگی فرد را از مرتبه‌ای که مشخصه‌اش وانمودسازی، بی‌دغدغگی و اضطراب‌های پیش‌پاافتاده است به مرتبه‌ای اصیل‌تر رهنمون می‌شود.»


«به آن چیزی که ناامیدی و امید نداری، امیدوارتر باش از آنچه به آن امید داری. زیرا، موسی رفت برای خانواده‌اش آتش تهیه کند، خداوند با او سخن گفت. ملکه‌ی سبا نزد سلیمان رفت تا بر سر کفر با او مصالحه کند، مسلمان بازگشت و ساحرانِ فرعون رفتند موسی را شکست بدهند، به او مؤمن شدند.»


__ حضرت علی علیه‌السلام


امشب برای خودِ چند سال بعدم نامه نوشتم. همیشه نامه‌هام برای دیگران بوده. نامه‌ به آدم‌هایی که نمی‌توانستم شکاف بین‌مان را با هیچ کلمه‌ای کم کنم. نامه‌ به آدم‌هایی که ازشان دور بوده‌ام، اما حرف‌هایشان ایمن‌ام کرده بود. نامه‌ به آدم‌هایی که حرف زدن را بلد نبودند و در نامه‌ها چیزهایی وجود داشت که در گفتگوی رودررو بروز نمی‌کرد. در حدود این نامه‌های گزنده تا آن شیرین‌های دوست‌داشتنی، جای نامه‌ای برای خودم کم بود. به خودِ چند سال بعدم اعتراف کردم که کجا اشتباه کرده‌ام. براش نوشتم اما این آدم را باید بخشید، این آدمی که خودش به یقین دانسته اشتباه کرده، نیازمند سخاوت است، نه سرزنش. بهش گفتم او از تو کم‌تجربه‌تر است، هر وقت کلمه‌هاش را خواندی فقط در آغوشش بگیر، بهش هیچ نگو، جز این‌که دوستش داری.
‌


پیرزن‌هایی در هزارویک شب هستند که آدم‌های عاشق را به وصال می‌رسانند. البته این‌ها فرق دارند با پیرزن‌های مکاری مثل ذات‌الدواهی در حکایت ملک نعمان‌. این پیرزن‌ها با چند سکه چنان عزم‌شان را در وصلت عاشقان جزم می‌کنند که حتی سرنوشت هم کوتاه می‌آید و تقدیر عوض می‌شود. اگر چند تا از همین پیرزن‌ها توی شهر بودند، بین دستفروش‌های مترو، در شلوغی بازار، میان روزمرگی دیگران چقدر خوب می‌شد. آن وقت لابد آدم‌هایی مثل شمس‌النهار و علی بن بکار هم پیدا می‌شدند که شب و روز در عشق هم تب کنند. حتماً روزی چند بار در شعف چشم‌هایی که برای هم برق می‌زدند ما هم به زندگی امیدوار می‌شدیم و چیزهایی را باور می‌کردیم که حالا به رؤیا و به خیال می‌مانند. راستش شهر ما به قصه‌های عاشقانه نیازمند است و این را نمی‌شود در هیچ روزنامه‌ای آگهی کرد.


دختر پای‌اش را روی آن یکی پا انداخته. دستش را گذاشته روی زانوی پسر. سرش نزدیک گردن اوست. دهانش نزدیک گوش‌اش. لب‌هاش مدام می‌جنبد. شاید انسانی‌ترین رفتار ما آدم‌ها گفتگو باشد. وقتی حرف می‌زنیم دو جهان در هم ادغام می‌شود انگار. نقاطی از این دو جهان که باهم همپوشانی دارند، حس لذت و درک شدن می‌دهند به دو آدمی که حرف می‌زنند باهم. اما وای به روزی که آدم‌مان را اشتباه انتخاب کنیم. حرف‌های مناسب را به آدم نامناسب بزنیم. آن حس سرخوردگی بعد از درک نشدن و یا فاش شدن حرف‌هامان شاید هرگز فراموش نمی‌شود که گاهی تصمیم می‌گیریم دیگر هرگز با هیچکس حرف نزنیم. نوجوان که بودم همیشه همین‌طور بود، آدم مناسب را نداشتم. حرف‌ها توی گلو، قلب و سینه جمع می‌شد. تلنبار می‌شد. اما بعد آدم اشتباهی را انتخاب کردم. سقوط کردم و تصمیم گرفتم هرگز با کسی حرف نزنم. حرف زدن فراموشم شد. شدم آدمی بدون دهان. چقدر طول کشید که آن سرخوردگی را از یاد ببرم و دوباره روی صورتم، زیر بینی، یک دهان دیگر شکوفه بزند. حرف زدم.


سوگند به نور؛ آن‌گاه که آدمی را در اندوه می‌میراند و در لبخند به دنیا می‌آورد باز.


مدیونم به همه آن شاعرانی که می‌شناسم و نمی‌شناسم. شاعرانی که نمی‌دانم وطن‌شان کجاست؟ متعلق به کدام قرن بوده‌اند، در چند سالگی مُرده‌اند؟ همه‌ی آن‌هایی که در شکست‌ها به شعرهایشان پناه برده‌ام و از مصیبت، به شاعرانگی‌شان گریخته‌ام. مثل لحظه سخت دیروز، مثل شکست دردناک قبل از غروب که با خودم خواندم؛
از بخت یاری ماست شاید،‌
که آنچه که می‌خواهیم
‏یا به دست نمی‌آید
‏یا از دست می‌گریزد...
⁩‌


گوش کن؛ شاید شب چیزی گفت.


‌
کتابی که دارم می‌خوانم پر از فلش‌بک است. اغلب هر فصلی فقط دو سه خط در زمان حال روایت می‌شود و بعد می‌رود به گذشته. ما حتی توی کتاب‌ها هم آدم‌های آویزان از گذشته‌ای هستیم که روزگارمان را برای سِیر کردن در خاطرات خوش گذشته و عشق‌های از دست رفته و کودکی‌های تمام‌شده سپری می‌کنیم.
حتی اگر گذشته‌ی هر کدام‌مان به اندازه دوران پادشاهی جمشید شاه، طلایی و بی‌نقص بوده باشد، مراجعه‌ی مداوم بهش فقط باعث آزردگی بیش‌تر نمی‌شود؟ انگار همه‌ی زندگی ما در گذشته‌ای دور اتفاق افتاده و تمام شده. انگار هر کدام‌مان ماضی بعیدی هستیم که گنگ و گیج، مستأصل و سرگشته نمی‌تواند خودش را در زمان حال صرف کند.
‌


نوعی تنهایی هست که می‌تواند تاب بخورد. دست به سینه، پا روی پا، لم داده روی صندلی و این درست خلاف تکان‌های کشتی آدم تنهایی را که تاب می‌خورد، تسکین می‌دهد و آرامش می‌بخشد. این، گونه‌ای تنهایی درونی است که دورش را پوسته‌ای محکم فراگرفته است. ولی نوع دیگری از تنهایی هست که پخش می‌شود. هیچ نوسانی نمی‌تواند آن را یک‌جا نگه دارد. این نوع تنهایی، زنده و مستقل است. چیزی خشک و منتشر که باعث می‌شود صدای پای خود را طوری بشنویم که انگار از دوردست‌ها می‌آید.



‌__ تونی موریسون، دلبند


برای فردا، چند تا ابر پنبه‌ای می‌خواهم تا با خیال‌هام روی‌شان پیاده‌روی کنم.
‌‌


به شیوه‌‌ای که تویی، این سرزمین را امیدوار می‌مانم. به شیوه‌ی پسری که تویی، سرزمینم را مادری می‌کنم.
این قصه نیست؛ اینکه ماهی آزاد همیشه به آنجا که زاده شده، بازمی‌گردد تا جهانش را بارور کند. ماهی آزاد به دشواری، خلاف جریان آب شنا می‌کند تا اوج آبشاری که زادگاهش است و آنجا به باروری می‌نشیند.
به شیوه‌ی ماهی آزاد وقتی تمام مسیر رودخانه را به خلاف‌آمدِ روزگار، پیچاپیچ و دشوار شنا می‌کند، به این سرزمین امیدوار می‌مانم. هیچ نهنگ قاتلی نخواهد توانست سرنوشت باروریِ ما را ببلعد که ما شنا کردن خلاف جهت رودخانه را آموخته‌ایم. امروزم را به شیوه‌ای که تو دیروز به نبرد نشستی، به این سرزمین امیدوار می‌مانم.
تو؛ نه ماهی سیاه کوچولو که شاه‌ماهیِ آزادِ قصه‌ات بودی، خلاف مصائب روزگارت شنا کردی تا سرچشمه. قصه‌ی سفر مسیر صعب‌العبورت را برای فرزندم خواهم گفت. از تو جهان پهلوان، قهرمان، اسطوره و... نمی‌سازم. تو ماهی آزاد سرزمینم هستی اما من حواسم هست که عکس کسی را در ماه به فرزندم نشان ندهم.
پسر بلند قامت این سرزمین، داستان زندگی تو را امروز در بسیاری از روزنامه‌های جهان نوشتند. داستان تو، داستان این سرزمین است. سرزمینی که در تاریکی عفنِ لجن‌ها، نمی‌تواند آینده‌اش را بارور کند. نمی‌تواند لابلای جلبک‌های فاقد ریشه و برگ و ساقه، تخم بگذارد. رودخانه را خلاف جریان آب شنا می‌کند و شنا می‌کند تا آب‌های زلال و آن‌جا زهدان خالی کند به امید تولد هزار شاه‌ماهی افسونگر که باله بجنبانند و طریقِ بد روزگار بگردانند.
پسر، به شیوه‌ی قصه‌ی دیروزِ تو، این سرزمین را امیدوار می‌مانم؛ به شیوه‌ی دشوار یک ماهی آزاد.


__ از اینستاگرام زهرا عبدی، خطاب به علیرضا بیرانوند


‌
جز نقش‌های درهم رؤیا چه دیده‌ایم؟
ما را به خواب می‌کند افسانهٔ جهان


‌__ سهراب سپهری


‌‌
مثل گذشتن از رودخانه بود. رودخانه‌ای با خروش زیاد و چقدر پافشاری لازم بود تا سُر نخورم. این عبور و این گذر نفس‌گیر بود. دیروز مجموعه داستانم را سپردم به ناشر. قراردادش را امضا کردم و شاید به برهه‌ی دیگری از زندگی قدم گذاشتم. هر چند هنوز همه‌چیز مثل سابق است. مثلاً همان جنون قدیمی در سرم هست و کلمه‌ها شورانگیزند و انگشت‌هام بهم امیدواری می‌دهند.
تا از ارشاد مجوز بگیرد و طرح جلد مشخص شود و سر آخر بتوانم لمسش کنم و بغلش بگیرم زمان زیادی مانده و به خودم می‌گویم بهتر است تا آن وقت کم‌تر به گذشته فکر کنی.


وقایع گذشته به صورت درد منعکس می‌شوند.


__ مارگارت آتوود، آدمکش کور
Photo: Cristina Coral


تازه فهمیده‌ام کتابفروشی زمینه متعلق بوده به کریم و گلی امامی. یک کتابفروشی به اصالت کلمه و مکان. همان کتابفروشی که استاد جوان در فیلم شب‌های روشن بهش سر می‌زد و یک‌بار هم رؤیا را با خودش برد آن‌جا. چقدر قشنگ است که کتابفروشی بشود ساحت حضور عشق. حتی اگر عشق فقط توی فیلم‌ها باشد و یا تخیّل آدم‌هایی که خیالبافی‌شان به مرز جنون می‌رسد، باز هم کتابفروشی بهترین نقطه برای گذار به وادی عشق و اعتراف به آن است. این چند روز که مدام خبر تعطیلی کتابفروشی رود دارد دست به دست می‌شود، چقدر دلم می‌خواهد بروم آن‌جا و من هم رؤیای خودم را پیدا کنم.


چه‌گونه می‌توان چشم‌ها را بست و تصویر پشت پلک‌های بسته را بازنمایی کرد؟ چه‌گونه می‌شود چیزی‌ندیدن را توصیف کرد، وقتی، با چشم‌های بسته، رگه‌هایی از نورِ نمی‌دانم‌ چه‌رنگ‌ِتغییرشکل‌دهنده و سیاهی‌ی غلیظ‌شونده با ضربان پلک‌های بسته می‌دوند؟ چه‌گونه می‌شود آن‌چه را که در ندیدنِ خود می‌بینیم، بگوییم، جز با آن‌چه در نگفتنِ خود می‌گوییم؟


__ کیوان طهماسبیان، صادقیه در بیات اصفهان
‌


قول بده بیش‌تر مراقب بچه‌ها باشی. آن‌هایی که هنوز آن‌قدر ناتوان‌اند که نمی‌توانند دردشان را جز با گریه‌ کردن نشان بدهند. آن‌هایی که هنوز آن‌قدر وابسته‌اند که سخت می‌توانند بجنگند. می‌دانی چقدر غم‌انگیز است بچه‌ای با آن دست‌های کوچک و چشم‌های کنجکاو و تنی که هنوز بوی محض معصومیت می‌دهد، بخواهد بجنگد؟ خودت می‌دانی، همه‌چیز را می‌دانی. پس جنگیدن را بگذار برای ما آدم‌بزرگ‌ها باشد که هزار بار زخمی شده‌ایم، صد هزار بار زمین خورده‌ایم، میلیون‌ها بار کم آورده‌ایم، میلیاردها بار دردمان گرفته. تو، قول بده که بیش‌تر مراقب بچه‌ها هستی.


بهترین آهنگ ابی برای من، همین بوده و هست.



Показано 20 последних публикаций.

1 028

подписчиков
Статистика канала