۲/ آهنگایی که بداهه میزد، به قدری زیبا و قشنگ بودن، به قدری به روح آدم نفوذ میکردند که هیچ کلمه ای در توصیفشون ندارم. تمام این نیم ساعت، به قدری برام زیبا گذشت که احساس کردم من میتونم به ی جا تعلق داشته باشم. زمانی که چند تا نت کنار هم قرار میگیرند و میشن موسیقی، دقیقا همونجا از نقطه ی شروع تا نقطه ی پایان، من دقیقا متعلق به این بازه ی زمانیم. اونجا بود که احساس میکردم ی ماده ای به روحم تزریق میشد که نمیدونم چی بود، فقط میدونم ی حس عجیبی بهم میداد. ی حس تازگی، ی حس ذوق زدگی، ی حس بی نیازی، ی حس رهایی. تمام این احساسات زمانی که چشمامو میبستم و به رقصیدن نت ها گوش میدادم بهم آروم هجوم میاوورد و منو با خودش به ی رویایی میبرد که سر و ته نداشت. اون نیم ساعت و خورده ای، چقدر برام ارزشمند و زیبا تلقی شد. فکر کنم تا آخر عمرم یادم بمونه اون لحظات رو.