از کنار بار بلند میشم و با دو به سمت گارسون میرم و ازش میپرسم : چ کسی اینو بهت داد کجا رفت؟
با عجله از راهرو عبور میکنم تا اینکه چشمم به دختری افتاد که پیرهن ساده و درعین حال شیکی تنش بود و کتونیای همیشه خیسش که تو بارون راه میرفت و هیچوقت اهمیت نمیداد ک ممکنه سرما بخوره چه کسی میتونست باشه جز اون
با سرعت سمتش رفتم و دستشو گرفتم
ترسید و هینی کشید تا وقتی ک دید منم
بخاطر دویدنم کمی نفس نفس میزدم
_ همیشه از دور ب آدما نگاه میکنی ؟
این نامه رو بدی و غیبت بزنه ؟ شاید اخم کنم
شاید خشن باشم شاید ب خودم اهمیت ندم اما وقتی پاتو تو کافهم میزاری یعنی بخشی از منی پس حق دور وایسادن و از دور نگاه کردن و نداری
اگه این کافه مارسیه منه و من تهیونگ این کافه . میخوام بومیکای این کافه هیچوقت از دور نگاه نکنه و کنار ما مست کنه
بومیکای کافه میشی مادام رومعو؟
_ سرگرد کیم _
https://t.me/N_midnight_sun