ما به موسیقی گوش میکردیم و من حدس میزنم که حمید هم اونو دوست داشت
اما درست چند لحظه بعد اتفاقی میوفته؛
وقتی که حمید دستش رو به سمت چاقوی زیر آستینش میبره و با نوک انگشتاش بدون اینکه من اصلا متوجه بشم چاقو رو بیرون میاره و درست اونوقت که من چشمام و میبندم با یه حرکت سریع با لبه ی اون ضربه ای به گردنم میزنه.
اونوقت خون از شاهرگم بیرون میزنه و چندبار با جهشی بلند یکم اون طرف تر کنار اون درخت میریزه،
من سعی میکنم از جام بلند شم اما نمیتونم!
خون هنوز فشار داره اما دیگه جهشی تو کار نیست و با گرمای زیادش روی بدنِ من میریزه
لباسام یکم قرمز میشن، قرمز تر!
من دستم رو اما میتونم تکون بدم پس اونو به سمت گردنم میارم
حمید حالا بلند میشه و با دقت به من نگاه میکنه
شاهد زجر کشیدنمه..
چشای من خیره به آسمون میمونه و خون از بینی و دهنم بیرون میزنه.
-
من میمیرم پیش از اینکه بتونم گروه موسیقیِ مورد علاقم رو ببینم.
ماهی و گربه/ شهرام مکری