Репост из: lovesick lullaby🆕
kiss me when I cry
«-از یه جایی به بعد، دیگه برای برگشتنش دعا نمیکردم... فقط دلم خودِ قبلیم رو میخواست. اون موقع فهمیدم بعضی زخمها خونریزی نمیکنن؛ فقط آرومآروم، آدم رو از خودش خالی میکنن...»
بعد از اون، بومگیو دیگه بومگیوی سابق نبود. دیگه به چیزهای مسخره نمیخندید، برای هر ملودیای که به ذهنش میرسید آهنگ نمینوشت، توی جمعها دلیل خندهی بقیه نبود، و حتی از بهترین دوستش، تنها کسی که هنوز کنارش مونده بود، فاصله گرفت.
اما... اگه یه روز، درست وقتی فکر میکرد دیگه هیچ نوری باقی نمونده، خورشید دوباره راهِ خونهش رو پیدا کنه چی؟
«-از یه جایی به بعد، دیگه برای برگشتنش دعا نمیکردم... فقط دلم خودِ قبلیم رو میخواست. اون موقع فهمیدم بعضی زخمها خونریزی نمیکنن؛ فقط آرومآروم، آدم رو از خودش خالی میکنن...»
بعد از اون، بومگیو دیگه بومگیوی سابق نبود. دیگه به چیزهای مسخره نمیخندید، برای هر ملودیای که به ذهنش میرسید آهنگ نمینوشت، توی جمعها دلیل خندهی بقیه نبود، و حتی از بهترین دوستش، تنها کسی که هنوز کنارش مونده بود، فاصله گرفت.
اما... اگه یه روز، درست وقتی فکر میکرد دیگه هیچ نوری باقی نمونده، خورشید دوباره راهِ خونهش رو پیدا کنه چی؟