"اشتباه که نه فقط...فقط چیزی که توی ذهنم بود با کاری که انجام دادم یکی نبود."
راست میگفت. خلاصه حرفش این بود هیچ چیز طبق نقشه ذهنش پیش نرفت. او که عادت داشت شب زود بخوابد، تا صبح آن مستطیل یک کف دستی سیاه رنگ را دو دستی چسبید و از چپ و راست و امروزِ رفته و فردای نیامده برایش گفت. موسیقی محبوبش را به امید آنکه نیم نگاهی هم به معنی کلمات کنار هم چیده شده و حرف های ناگفته پشتش بیندازد، برایش فرستاد. به بهانه کلاس های اضافه، از خانه به گفته حرف هایش به مادر بی خبر از همه جا به مقصد آموزشگاه اما در حقیقت به مقصد دلش میرفت و در راه مدام از خودش میپرسید«خوب بنظر میرسم؟». تمام مورد علاقه هایش را حفظ بود، از نوشیدنی تا تاریخ های از من درآوردی و مناسبت های عجیب و غریب.
از اینها که بگذریم، حال که به اکنونش نگاهی میندازم؛ میبینم که خیلی وقت است تنها شده و آن آدم مهم و از آسمان افتاده رفته است اما او شکسته...نه!
تنها خیلی چیزها را یاد گرفت و آن نقشه های عجیب الخلقه ذهنش را راهی سیاهچاله کرد. حداقلش این است فهمید آهنگ محبوبش تنها زمانی زیباست که در عالم خودش و در و دیوارهای اتاقش پخش شود.
راست میگفت. خلاصه حرفش این بود هیچ چیز طبق نقشه ذهنش پیش نرفت. او که عادت داشت شب زود بخوابد، تا صبح آن مستطیل یک کف دستی سیاه رنگ را دو دستی چسبید و از چپ و راست و امروزِ رفته و فردای نیامده برایش گفت. موسیقی محبوبش را به امید آنکه نیم نگاهی هم به معنی کلمات کنار هم چیده شده و حرف های ناگفته پشتش بیندازد، برایش فرستاد. به بهانه کلاس های اضافه، از خانه به گفته حرف هایش به مادر بی خبر از همه جا به مقصد آموزشگاه اما در حقیقت به مقصد دلش میرفت و در راه مدام از خودش میپرسید«خوب بنظر میرسم؟». تمام مورد علاقه هایش را حفظ بود، از نوشیدنی تا تاریخ های از من درآوردی و مناسبت های عجیب و غریب.
از اینها که بگذریم، حال که به اکنونش نگاهی میندازم؛ میبینم که خیلی وقت است تنها شده و آن آدم مهم و از آسمان افتاده رفته است اما او شکسته...نه!
تنها خیلی چیزها را یاد گرفت و آن نقشه های عجیب الخلقه ذهنش را راهی سیاهچاله کرد. حداقلش این است فهمید آهنگ محبوبش تنها زمانی زیباست که در عالم خودش و در و دیوارهای اتاقش پخش شود.