" شبی که دیگر نبودی نمیدانم چه اتفاقی افتاد؛ اما دیگر نه حرفی مهم بود و نه قضاوتی، خندیدن و خوشحال بودن دیگر دغدغهام نبود. رها کردن چای داغ کنار شومینه که با افکار عاشقانه پر شدهبود دیگر سخت نبود. دیگر حتی رها کردن آینده روشنمان، لباسهای مشترکمان، بوسههای مخملی صورتیرنگ بر لبهایت، گلهای رز مشکی، گرمای بدن چسبیده ما بههمدیگر هم نمیتواند مرا از پا در آورد. "