تازه به این نتیجه رسیدم؛
در هر شرایطی وقتی با انسان ها روبه رو میشم خودِ واقعیم رو میبازم حتی اگه به طور "ناشناس" باشم.
تمامی کلماتم مثل خاکستر کاغذی که داره آتیش میگیره پخش میشن و ناپدید میشن و تنها کاری که از دستم برمیاد زل زدن بهشونه دقیقا توی همین موقعیته که اضطراب کل وجودمو میگیره
انقدر که کلمات و رفتار های بقیه رو تحلیل میکنم باعث میشه به طور وسواسی ای به این فکر کنم که من چطور باید باشم؟چطور باید رفتار کنم؟
چی باید بگم چی رو نباید بگم
من "کی" باید باشم؟
و در نهایت خودمو وقتی پیدا میکنم که دارم سعی میکنم هرجوری شده از بقیه دور شم و اگه نتونم انجامش بدم وضعیت حتی بدترهم میشه و حمله عصبی چیزی نیست که در نظر بقیه عادی باشه.
این خود واقعی منه
من هیچوقت نمیتونم با مردم باشم و تنفرمو نسبت بهشون کمتر کنم من حتی نسبت به نزدیک ترین آدمای زندگیم هم احساس تنفر دارم.
راستش اینجوری راحت ترم
تنهایی ای که چند ساله باهاش خو گرفتم رفتار بهتری داره
پس گفتن اینکه بهتره خودمو تغییر بدم تا انقدر منزوی نباشم یا خیلی عجیب و ترسناک به نظر میرسم نمیتونه تغییری روی رفتارم ایجاد کنه
در حقیقت اهمیتی هم برام نداره. فقط ارزش _نداشته ی_ خودتونو کمتر میکنین.