#پارادوکس_احساس🥀🌱
#پارت126
هممون ریز خندیدیم که کیان دست کارن رو گرفت و همون طور که میکشیدش گفت
.. خیلی خوب ... خفه شید ...
خنده تو گلوی مرصاد باعث خنده منم شد ...
کارن و کیان که رفتن ساترا و آهیل اومدن سمتم ...
ساترا نگاهی به من کرد و گفت
.. یه کم میخوام با آهیل حرف بزنم ... اشکالی نداره اگه تنها ....
مرصاد حرفش رو قطع کرد و گفت
.. تنها نیست با منه ... شما برید من با نسیم کار دارم ....
ساترا سری تکون داد و با آهیل از ما دور شدن ...
من و مرصاد هم همراه دام و سینا و آرمان به خونه برگشتیم
وقتی رسیدیم دامینیک خودشو روی مبل انداخت و آروم گفت
.. خیلی خستم ... نمیدونم چرا اما شدید به خواب احتیاج دارم ...
متعجب گفتم
.. خوب بگیر بخواب ...
دامینیک آروم و با اخم گفت
.. این چند شب پیش من هر وقت خوابیدم یه اتفاقی افتاد ...
خوابیدم ... شما عاشق هم شدید ...
خوابیدم ... کارن و کیان عاشق هم شدن ...
راستش تحمل عاشق های بعدی رو ندارم ...
خنده ای کردیم که گفت
.. بخندین ... این بلا سر این دوتا خوناشام کع نه اما سر آرمان و سینا میاد ...
خیلی خوب بود ...
دام هم داشت به دسته اسکلا اضافه میشد ...
نگاهی به مرصاد کردم و گفتم ...
.. میای بریم خون رو تو لیوانا بریزیم ؟؟
سری به نشونه تایید تکون داد و جفتمون به سمت آشپز خونه رفتیم ....
@paradoks_ehsas