༒𝒑𝒂𝒓𝒂𝒅𝒐𝒌𝒔 𝒆𝒉𝒔𝒂𝒔༒


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


✨بِسمِ اَللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیمِ✨
️رمان پارادوکس احساس
ژانر : تخیلی،هیجانی،عاشقانه♨️،خون آشامی🔞
.
.
.پارت گذاری منظم ...
روزانه دو پارت 💛🤩

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


Репост из: ساخت بنر شیشه ای
↜افتر 1و2 رو دیدید؟👀🏳‍🌈
شنیدید اکران افتر 3 غوغا کرده؟😍🍒
تو افتر 3 تسا حامله شده هاردین چه ذوقی کرد 👼🏻💕
ادیت از هاردین و تسا 🌚✨
بیا با رلت ست کن😻🫀
⇢ ⸀@th_after˼
⇢ ⸀@th_after˼
↜اینجا پراز آویز و ریسه های جاذاب برای اتاق‌هاتون😍💕
بوک مارک های خوشگل برا کتاب فیوریتتون🐣💛
⇢ ⸀@Armaxan_shop˼


Репост из: ✦✩ ⃟✦≼❥꯭ ꯭ ዘልናፐፗ ❥≽‌‌‌✦⃟✩✦`
تب لیستی رژ لبی😂💄

رمان شلاق خوردن نیکا💄
@mohafezr

آرامِ آشفته💄
@mrameashob

دخترونه ناب💄
@girli_ghab

اردیا💄
@ard_sara

گوگولی کده💄
@c_ute_lan_d

بال پروانه💄
@baleparveneh

پروانه وار💄
@parvane_var

تکست دپ💄
@Morfinteext

سریال متینیکا💄
@roman_kade_ekip

رمان خوناشامی ممنوعه💄
@paradoks_ehsas

کله گردالی💄
@gerdallooo

باربی💄
@AIiHastii


Репост из: ♕︎✈︎ 𝙩𝙚𝙭𝙩 ✈︎♕︎
تبادل گسترده✨
این پست و فور کنید یه پست ازتون فور میکنم
تا یه ساعت بمونه و چنلتون پرایوت هم نباشه🖤

🕊 @Text_Allkinds🕊


Репост из: ابزارک ?
𝐻𝐴𝑅𝑅𝑌 𝑃𝑂𝑇𝑇𝐸𝑅 🪄
𝑅𝑂𝑀𝐴𝑁🖋

هری پاتر منتظر شماس😈

هری پاتر رو در وجودت حس کن🗼

هری پاتر؟!!!!

پروفایل هایی ناب و تک از مجموعه ی هری پاتر🌌

هری پاتر رو تو تک تک سلول های بدنت حس کن🫀

رمان های از جنس طلا👑

تصور خودتو مَحک بزن🦋




#پارادوکس_احساس🥀🌱
#پارت130

ساترا صورتشو جمع کردو گفت

.. حقیقت

کیان بلند گفت

.. تو مرد نیستی ساترا ...

ساترا ادای خندیدن در اورد و گفت

.. از کجا فهمیدی کلک ؟

آرمان با خنده گفت

.. اینا رو ولش کن ... اینو بگو ... بدترین چیزی که تو اینترنت سرچ کردی چی بوده ؟؟

ساترا با خنده گفت

.. بچه تی مناسب سنت نیست ...

کارن با لبخند گفت

.. حداقل انکار کن ...

.. من چیزی برای پنهان کردن و انکار کردن ندارم ... اما ... در گوش آرمان میگم ...

آرمان باشه ای گفت و سرشو اورد جلو ... ساترا هم سرشو برد جلو یه چیزی در گوش آرمان گفت ...
آرمان چند ثانیه ای نگاهش کرد و بعد جوری شروع کرد به خندیدن که گفتم الاناست که دهنش جر بخوره ...
خدا میدونه چی سرچ کرده ...

دایره شانس و دوباره چرخوندیم که به کیان افتاد
ساترا با لبخند موذی گفت

.. تو که مردی میگی جرئت ....

کیان مغرورانه گفت

.. بله که جرئت ...

ساترا با خنده گفت

.. اوکی ... بیا بوسم کن ...

همه خشکمون زد ...
ساترا که میدونست کارن و کیان همو میخوان ... یعنی همه میدونستند ...

کیان گفت

.. برو‌ووو .... اصلا ....

.. بدووو ... هیچ راه فراری نداره ...

.. نه ...

.. اگه میخوای یه بوس به اتاق بکشه هی ناز کن ...

.. کیان درمونده لب زد

.. الهی بمیری ...

بلند شد رفت سمت ساترا ... ساترا را هم بلند شد ... سراشون که به هم نزدیک شد یهو کارن از جاش بلند شد ...
دست کیان و کشید ... به محض برگشتن کیان به سمت خودش لباش رو گذاشت رو لبای کیان ....

اوووووو گفتن هممون بلند شد ...

@paradoks_ehsas


#پارادوکس_احساس🥀🌱
#پارت129

با صدای کیان همه به سمتت ورودی نگاه کردیم ...
چه سرعتی داشتن اینا ...

.. دامینیک چس دست ... چیکار کردی که لقبت این شد ؟؟

.. هیچی کمی خون رو صورتم ریخت ...

همون طور که کنار مرصاد می‌نشست گفت

.. این که چس دستی نیست این ک...‌

با ضربه ای که مرصاد تو کله اش زد ساکت شد ...

مرصاد به آرمان اشاره کرد و گفت

.. بچه نشسته ... عههه ...

کیان سرشو گرفت و گفت

.. خیلی خوب ...

آهیل تمام جام ها رو پر خون کرد و میز رو هم تمیز ...
خون رو داد دستمون و ما هم یه نفس خوردیمش ...

ساترا لبش رو تمیز کرد و گفت

.. نظرتون با یه جرئت حقیقت چیه ...

صدای همه بلند شد

.. عالیه
.. من پایه ام
.. نه مثل دفعه قبل دعوا میشه
.. من هستم
.. اره ... خیلی خوبه

کیان بلند گفت

.. خیلی خوب ... خیلی خوب ... جز اون یه نفری که چسی اومد ... که مهم هم نیست ... بلند شید بریم بازی کنیم ...

رفتیم تو حال میز رو دادیم کنار و حلقه ای دور هم نشستیم ...
کیان دایره شانس گوشیش رو زد و هرکس یه رنگ و انتخاب کرد ...

اول افتاد به ساترا و آرمان

آرمان چهره خبیثی به خودش گرفت و گفت

.. جرئت یا حقیقت ؟؟

@paradoks_ehsas


#پارادوکس_احساس🥀🌱
#پارت128

با اومدن آرمان و سینا و دام به آشپزخونه مرصاد از رو میز اومد پایین و رو صندلی نشست ...
همشون رو صندلی نشستن ...
رو به مرصاد گفتم ...

.. کیسه های خون کجان ؟؟

.. تو یخچال ...

از تو یخچال چند بسته خون برداشتم ...
اولین جام رو که پر کردم صدای دامینیک بلند شد

.. میشه منم امتحان کنم ؟؟

آهیل متعجب گفت

.. میخوای خون بخوری ؟؟

دام هل گفت

.. نه نه نه ... منظورم اینه که میشه من خون رو تو جام ها بریزم ...؟؟

آهیل آهانی گفت و من هم کیسه خون رو دادم دست دامینیک ...

دام کیسه رو گرفت تو دستش و کجش کرد تا خون بریزه ...
آرمان و سینا با چندش و صورتی جمع شده به دام نگاه میکردن

خون آروم آروم میرخت تو جام ...
دامینیک برای سریع تر شدن کارش کیسه خون رو محکم فشار داد که خون ها ریخت تو صورتش ...

لبخندی رو لبمون نشست ...
آهیل با خنده بلند شد و کیسه رو از دست دام گرفت و گفت

.. چس دست ... بده خودم ...

کیسه خون رو گرفت و رو به ما گفت

.. یه خوناشام فقط میتونه اینکار و بکنه ...

دستش رو با خنده داشت تکون میداد که خورد به جام خونی که توش خون داشت و جام رو میز کج شد و خون ریخت رو میز ...

خنده همه رفت بالا که گفت

.. نترسید چیزی نیست ... کمی از چس دستیه دامینیک به من هم سرایت کرده ... همین ...

خندمون بالاتر رفت ...

@paradoks_ehsas


#پارادوکس_احساس🥀🌱
#پارت127

مرصاد دستمو گرفت و به طرف کابینت ها کشید و گفت

.. جام های خون اینجان ...

رفت عقب و رو میز نشست و به من خیره شد ...
شروع به شمردن تعداد نفرات کردم ...
شش تا جام خون نیاز داشتم ...
یکی یکی برداشتمشون که صدای مرصاد بلند شد .

.. باید جالب باشه ...

متعجب نگاهش کردم و گفتم

.. چی ؟؟

لبخند یه وری زدو و گفت

.. اینکه صبحا بلند بشی و واسه شوهرت یه لیوان خون بریزی ...

سرمو انداختم پایین تا لبخندمو نبینه ...
جام ها رو ، رو میز گذاشتم و گذاشتم و به سمتش رفتم ...
بین پاهاش ایستادم و دستام رو رو ران پاش گذاشتم و گفتم

.. اره باید جالب باشه ...

نگاهی دقیق بهم کرد ...
آروم خم شد و بوسه کوتاهی رو پیشونیم زد ...
دستشو دور کمرم انداخت ..
خواست ببوستم که صدای پا اومد ....
از هم دور شدیم که صدای شیطون ساترا اومد

..داشتید چیکار میکردید؟؟؟

دستمو رو لب هام کشیدم و رومو به طرف دیگه ای چرخوندم ...
اصلا دلم نمیخواست که مرصاد خندمو ببینه ...
میدونم اونقدر عصبیه که الان از اکثر سوراخ های بدنش داره دود میزنه بیرون ...
گفته بودم ...
شانس نداشت ...

@paradoks_ehsas


فردا چهار پارت میزارم ❤️🙏😊


بچه ها چنل دومم رو حمایت کنید 🥺🥺🥺🥀❤️




#پارادوکس_احساس🥀🌱
#پارت126

هممون ریز خندیدیم که کیان دست کارن رو گرفت و همون طور که میکشیدش گفت

.. خیلی خوب ... خفه شید ...

خنده تو گلوی مرصاد باعث خنده منم شد ...

کارن و کیان که رفتن ساترا و آهیل اومدن سمتم ...

ساترا نگاهی به من کرد و گفت

.. یه کم میخوام با آهیل حرف بزنم ... اشکالی نداره اگه تنها ....

مرصاد حرفش رو قطع کرد و گفت

.. تنها نیست با منه ... شما برید من با نسیم کار دارم ....

ساترا سری تکون داد و با آهیل از ما دور شدن ...
من و مرصاد هم همراه دام و سینا و آرمان به خونه برگشتیم

وقتی رسیدیم دامینیک خودشو روی مبل انداخت و آروم گفت

.. خیلی خستم ... نمیدونم چرا اما شدید به خواب احتیاج دارم ...

متعجب گفتم

.. خوب بگیر بخواب ...

دامینیک آروم و با اخم گفت

.. این چند شب پیش من هر وقت خوابیدم یه اتفاقی افتاد ‌...
خوابیدم ... شما عاشق هم شدید ...
خوابیدم ... کارن و کیان عاشق هم شدن ‌...
راستش تحمل عاشق های بعدی رو ندارم ...

خنده ای کردیم که گفت

.. بخندین ... این بلا سر این دوتا خوناشام کع نه اما سر آرمان و سینا میاد ...

خیلی خوب بود ...
دام هم داشت به دسته اسکلا اضافه میشد ...

نگاهی به مرصاد کردم و گفتم ...

.. میای بریم خون رو تو لیوانا بریزیم ؟؟

سری به نشونه تایید تکون داد و جفتمون به سمت آشپز خونه رفتیم ....

@paradoks_ehsas


#پارادوکس_احساس🥀🌱
#پارت125

فشاری که مرصاد به دستم وارد میکرد نشون میداد چقدر از دست نگاه ها و رفتار های سینا و آرمان عصبیه ...

دست دیگم رو رو دستش گذاشتم و نوازش کردم ...
تا شاید کمی از عصبانیتش کم بشه ‌...
که خدا رو شکر تاثیر داشت و باعث شد آروم تر بشه ...

صدای کیان بلند شد

.. میگم

همه نگاهش کردیم که گفت

.. ما که دو سه روزه دیگه قراره بمیریم ...

اعتراض همه بلند شد

.. هیییییییی
.. زبونتو گاز بگیر کونی
.. لال باش
.. کیییان

با کیانی که کارن گفت لبخند موذی رو لب همه نشست ...
مثل دخترا ...
کیییان ... همچین کشید صداشو که من که دخترم صدامو این جوری با ناز نمی کشم ...
اصلا از کارن بعید بود ..
آخ که عاشق شدن چه بلایی سر این بشر اورده بود ..

کیان دستش انداخت دور گردن کارن و گفت

.. حالا جز کارن بقیتون که قرار بمیرید ... نظرتون درباره‌ی یه دورهمی چیه ؟

رو لب همه لبخندی از رضایت نشست ...
کارن سریع گفت

.. البته خونه مرصاد ...

خنده ریزی کردم ...
به نظر من ترکیب آهیل و کیان چیز جالبی درمیومد ...
دوتا اسکل ...
عجیب بهم میخوردن ...

مرصاد با حرص لبخندی زد و گفت

‌‌.. باشه ...

کیان با خنده گفت

.. خوب من باید برم خرید ...
تنهایی هم که نمیرم ...
پس ؟؟؟؟

مرصاد با لبخند یه وری گفت

.. پس با کارن میری ...

کیان با تعجب و خنده گفت

.. تو از کجا فهمیدی ؟؟

این دفعه خودم گفتم

.. کیه که ندونه ؟؟

@paradoks_ehsas


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
😍😍😍😍




نظر یادتون نره عزیزای من😍




#پارادوکس_احساس🥀🌱
#پارت124

کاملا تو حس بودیم ...
دستش رو دوباره فرستاد زیر لباسم که صدای پایی اومد ...
ازم جدا شد ...
اونقدر حرصی بود که هیچی نگفتم ...
جلو خودمو گرفته بودم که نخندم ...
طفلک تا دستش به لباسم میخورد یا من میریدم تو حالش یا یکی میومد میرید تو حالش ...
عزیزم ...
شانس نداشت ...

پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و گفت

.. چند تا گاو دور منو گرفتن ... توی ...
توی...

.. من چی ؟؟

.. توی جوجه هم منو دست انداختی ...

.. ببین من از لحاظ سن و سال به مرغ بیشتر میخورم ها ...

حرصی گفت

.. نسسسسیم

خواستم با خنده بگم جانم که صدای آرمان از جا پریدم

.. فک کنم صدای پامون رو شنیدید ... نسیم قبلا بیشتر مراعات میکردی ...

مرصاد از روم بلند شد و دستم رو گرفت و دوتامون کنار هم ایستادیم ...

دست های مشت شده آرمان و مرصاد باعث شد دوباره ازش متنفر بشم

اما ...
لبخندی زدم و گفتم

.. بودن با مرصاد انقدر برام لذت بخشه که کلا همه چیز رو فراموش میکنم ... حتی زمان و مکان ...

پوزخندی زد
صدای پا اومد ...
نگاهی به پشت سرش کردم
پسرا بودن
ساترا و آهیل و کارن و کیان و دامینیک
دیگه هیچی نگفت
منم چیزی نگفتم
دست مشت شده مرصاد رو گرفتم...
که اون هم متقابلاً دست هام رو گرفت ...
پوزخندش با دیدن دست هامون بیشتر رفت تو هم ...
اما ...
مهم نبود ....

@paradoks_ehsas


#پارادوکس_احساس🥀🌱
#پارت123

چشماش بسته بود ...
منم چشمام رو بستم و آروم همراهیش کردم ...

حس خوبیه ..
اینکه کنار کسی که دوستش داری باشی ...
بغلش کنی .
ببوسیش ..
حس قشنگی بود ...

دستش آروم به زیر لباسم خزید ...
میدونم ...
من یکم ابلهم اما ...
نمی خواستم اتفاقی بینمون بیفته ...

دستم رو از گردنش تا روی لب هاش کشیدم و آروم از خودم جداش کردم ...

خماری چشماش با دیدنم کم کم جاش رو به مهربونی داد

اروم با یه لحن خاص گفت

.. آخخخ که من فدای اون چشمات بشم که اینجوری داره دل میبره ...

پرو خندیدم که گفت

.. یه ذره خجالت بکش ...

چشمامو چرخوندم گفتم

.. مگه دختر بیست سالم که از یه بوس خجالت بکشم ...

مرصاد حرصی پهلوهام رو فشار داد و من و رو زمین خوابوند و گفت

.. ببین خودت یه کاری میکنی که از یه بوس بیشتر بشه ... من حتما باید بکنمت تا تو خجالت بکشی ؟

هینی از این بی ادب بودن گفتم که گفت

.. مرض ... هی راه و بی راه عشوه میاد انتظار داره من نگاش کنم فقط ...

خندم دست خودم نبود ...
آروم خندیدم که یه دفعه ای دوباره شروع به بوسیدنم کرد ...

@paradoks_ehsas

Показано 20 последних публикаций.

122

подписчиков
Статистика канала