آروم چشماشو باز کرد. بیحال بود. دستو پاهاش ضعف داشت اما دیگه تهوع نداشت. به سقف خیره بود که صدای طبیب رو شنید.
"بیدار شدی؟"
سرشو چرخوند و نگاهی به طبیب و بعد به اتاق انداخت. به نظر میرسید اینجا اتاق مخصوص طبیب باشه. همونجایی که همه ی بیمارهاشو درمان میکنه.
بوی هزاران گیاه باهم ترکیب شده بود و بخاطر خالی بودن شکمش حالشو بد میکرد.
"بی هوش بودی شکمت صدا میداد...دمای بدنت پایین اومده بود و سرد بودی. فشارت افتاده بود. چیزی نخوردی درسته؟"
طبیب بعد از توضیح علائمش ازش پرسید و با سینی غذا به سمتش اومد.
مرغ پخته با سوپ برنج. وای حسابی گشنش بود.
"خوب بخور، تجویزم همینه"
چانیول لبخند محوی زد و سینی رو از طبیب گرفت و شروع به خوردن کرد و حین خوردن غذا سوالاتشو پرسید.
+ من از هوش رفتم چه اتفاقی افتاد؟
طبیب همونطور که مشغول کوبیدن برگ گیاهی بود اروم جواب داد.
"از هوش رفتنتو من ندیدم جوون، فقط چند تا محافظ تورو آوردن اینجا.. "
چانیول غذاشو قورت داد و متعجب پرسید..
+ چند تا محافظ؟
"تو مسابقه شرکت کردی درسته؟"
طبیب بی توجه به سوالش سوال کرد و بدون انتظار برای جواب ادامه داد..
"و بردی...هوم؟....چون وقتی تورو آوردن اینجا گفتن که باید مراقبت باشم چون چه جورایی از محافظای قصری.."
- من واقعا خوبم.
چانیول گفت و به ادامه ی غذاش رسید.
"میدونم..."
طبیب آهسته جواب داد و با کاسه ی گیاهی ک پودرش کرده بود بیرون رفت.
+ چند تا محافظ؟....از صبح دارم بخاطرش کتک میخورم....واقعا ازم چی انتظار داره؟....من..من فکر میکرد چشمامو باز کنم بالای سرم باشه...چطور انقدر احمقم که همچین فکری کردم؟....
باخودش کلکل رو شروع کرده بود و خودشو سرزنش میکرد.
.....
"دوست؟"
پدرش متعجب پرسید.
- عاا.. نه... دوسته دوست که نه...وقتی از قصر رفته بودم بیرون...باهاش آشنا شدم..
بعد از این ماجرا الان تو اقامتگاه پدرش و روبهروش نشسته بود و داشت برای رفتاری که کرده بازجویی میشد.
پدرش میخواست بدونه بکهیون اون پسرو از کجا میشناسه و چطور انقدر نگرانش شده.
بازم مجبور بود دروغ بگه. همین.
البته فقط یه سری چیز هارو!!!
....
با عجله اومد بیرون.
"چیزی شده سروَرم؟"
خدمتکارش همونطور که دنبالش میدوید پرسید.
- باید بریم پیش طبیب یانگ
دستور داد.
وارد طبابت خونه شدن و خدمتکار ورودشون رو اعلام کرد. طبیب از اقامتگاهش بیرون اومد.
- حالش خوبه؟
بی مقدمه پرسید! عجله داشت!
"خوبه. مشکل خاصی نداشت فقط برای معده ی خالیش فشارش افتاده بود"
طبیب یانگ توضیح داد و خواست چیزی بگه که بکهیون زود تر سوال بعدی رو پرسید.
- کجاست؟
طبیب خنده ی محوی زد و بهش نزدیک شد. و به طرف دیگه اشاره کرد.
"توی اون اتاق..."
بکهیون با عجله چرخید تا سمت اتاق بره که طبیب یانگ دستشو گرفت..
" بکهیون... "
خیلی خب خیلی خب. وقتی یکی از دوست داشنتی ترین افراد زندگیش که براش مثل پدر بود با اسم صداش میکرد یعنی میخواست چیز مهمی رو بگه..
سمت طبیب برگشت و چیزی نگفت. منتظر بود.
" اون....حشره..."
بکهیون حتی با یک کلمه فهمید میخواد راجب چی صحبت کنه و با بهت و چشمای گشاد شده به چشماش نگاه کرد.
چند بار پلک زد و بالاخره حرف زد..
- ع... عمو جان...
"حشره ی خیلی بزرگیه... امیدوارم بهت آسیب نرسونه شاهزاده"
گفت و دست بکهیون رها کرد و سمت کلبه ای رفت که گیاهاش رو اونجا پرورش میداد که وسط راه صدای بکهیون رو شنید. سرشو پایین انداخته بود و گونه هاش از خجالت کمی سرخ بود...
- اون....بهم آسیب نمیزنه.. عمو جان این موضوع...
" باید مخفی بمونه"
حرفشو کامل کرد و بکهیون با تعجب سرشو بالا گرفت...
طبیب بدون برگشتن سمت بکهیون سرشو تکون داد و وارد کلبه شد.
t.me/Peachexo 🍑