˓ PeachEXO ˒


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


ꕆ☁️ 蜂蜜と桃の組み合わせで甘い 雲と心がいっぱいの場所༶⋆͙̈๑🍯🍧˒
ꗨ𝐋-𝟏𝟒𝟖𝟓🍷" ﹝ #엑소사랑해요 ﹞˓ #전백 ˒
✓𝑴𝒆 https://t.me/BiChatBot?start=sc-224463823

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


تو هیچوقت نمیتونی بفهمی که حالم بده،
چون هرموقع حالمو بپرسی میگم حالم خوبه.


تو تنها چیزی هستی که توی زندگی بهش احتیاج دارم.


خاطرات هیچوقت نمیمیرن، فقط زیر خاطرات جدید دفن میشن.


این خیلی فاکی بده که میدونی بهش نمیرسی ولی بازم دوسش داری!


وای. وای. وای.


Репост из: ☾ 𝑫𝒊𝒎’𝒑𝒍𝒆
این خیلی ..... :']🥀✨


۰۰:۰۰


آروم چشماشو باز کرد. بیحال بود. دستو پاهاش ضعف داشت اما دیگه تهوع نداشت. به سقف خیره بود که صدای طبیب رو شنید.
"بیدار شدی؟"
سرشو چرخوند و نگاهی به طبیب و بعد به اتاق انداخت. به نظر میرسید اینجا اتاق مخصوص طبیب باشه. همونجایی که همه ی بیمارهاشو درمان میکنه.
بوی هزاران گیاه باهم ترکیب شده بود و بخاطر خالی بودن شکمش حالشو بد میکرد.
"بی هوش بودی شکمت صدا میداد...دمای بدنت پایین اومده بود و سرد بودی. فشارت افتاده بود. چیزی نخوردی درسته؟"
طبیب بعد از توضیح علائمش ازش پرسید و با سینی غذا به سمتش اومد.
مرغ پخته با سوپ برنج. وای حسابی گشنش بود.
"خوب بخور، تجویزم همینه"
چانیول لبخند محوی زد و سینی رو از طبیب گرفت و شروع به خوردن کرد و حین خوردن غذا سوالاتشو پرسید.
+ من از هوش رفتم چه اتفاقی افتاد؟
طبیب همونطور که مشغول کوبیدن برگ گیاهی بود اروم جواب داد.
"از هوش رفتنتو من ندیدم جوون، فقط چند تا محافظ تورو آوردن اینجا.. "
چانیول غذاشو قورت داد و متعجب پرسید..
+ چند تا محافظ؟
"تو مسابقه شرکت کردی درسته؟"
طبیب بی توجه به سوالش سوال کرد و بدون انتظار برای جواب ادامه داد..
"و بردی...هوم؟....چون وقتی تورو آوردن اینجا گفتن که باید مراقبت باشم چون چه جورایی از محافظای قصری.."
- من واقعا خوبم.
چانیول گفت و به ادامه ی غذاش رسید.
"میدونم..."
طبیب آهسته جواب داد و با کاسه ی گیاهی ک پودرش کرده بود بیرون رفت.
+ چند تا محافظ؟....از صبح دارم بخاطرش کتک میخورم....واقعا ازم چی انتظار داره؟....من..من فکر میکرد چشمامو باز کنم بالای سرم باشه...چطور انقدر احمقم که همچین فکری کردم؟....
باخودش کل‌کل رو شروع کرده بود و خودشو سرزنش میکرد.
.....
"دوست؟"
پدرش متعجب پرسید.
- عاا.. نه... دوسته دوست که نه...وقتی از قصر رفته بودم بیرون...باهاش آشنا شدم..
بعد از این ماجرا الان تو اقامتگاه پدرش و رو‌به‌روش نشسته بود و داشت برای رفتاری که کرده بازجویی میشد.
پدرش میخواست بدونه بکهیون اون پسرو از کجا میشناسه و چطور انقدر نگرانش شده.
بازم مجبور بود دروغ بگه. همین.
البته فقط یه سری چیز هارو!!!
....
با عجله اومد بیرون.
"چیزی شده سروَرم؟"
خدمتکارش همونطور که دنبالش میدوید پرسید.
- باید بریم پیش طبیب یانگ
دستور داد.
وارد طبابت خونه شدن و خدمتکار ورودشون رو اعلام کرد. طبیب از اقامتگاهش بیرون اومد.
- حالش خوبه؟
بی مقدمه پرسید! عجله داشت!
"خوبه. مشکل خاصی نداشت فقط برای معده ی خالیش فشارش افتاده بود"
طبیب یانگ توضیح داد و خواست چیزی بگه که بکهیون زود تر سوال بعدی رو پرسید.
- کجاست؟
طبیب خنده ی محوی زد و بهش نزدیک شد. و به طرف دیگه اشاره کرد.
"توی اون اتاق..."
بکهیون با عجله چرخید تا سمت اتاق بره که طبیب یانگ دستشو گرفت..
" بکهیون... "
خیلی خب خیلی خب. وقتی یکی از دوست داشنتی ترین افراد زندگیش که براش مثل پدر بود با اسم صداش میکرد یعنی میخواست چیز مهمی رو بگه..
سمت طبیب برگشت و چیزی نگفت. منتظر بود.
" اون....حشره..."
بکهیون حتی با یک کلمه فهمید میخواد راجب چی صحبت کنه و با بهت و چشمای گشاد شده به چشماش نگاه کرد.
چند بار پلک زد و بالاخره حرف زد..
- ع... عمو جان...
"حشره ی خیلی بزرگیه... امیدوارم بهت آسیب نرسونه شاهزاده"
گفت و دست بکهیون رها کرد و سمت کلبه ای رفت که گیاهاش رو اونجا پرورش میداد که وسط راه صدای بکهیون رو شنید. سرشو پایین انداخته بود و گونه هاش از خجالت کمی سرخ بود...
- اون....بهم آسیب نمیزنه.. عمو جان این موضوع...
" باید مخفی بمونه"
حرفشو کامل کرد و بکهیون با تعجب سرشو بالا گرفت...
طبیب بدون برگشتن سمت بکهیون سرشو تکون داد و وارد کلبه شد.


t.me/Peachexo 🍑


دیگه سرش داشت گیج میرفت...
قضیه این بود که اون هیچی نخورده بود و الان ناشتا داشت با یه عوضی مبارزه میکرد! تنها شانس یا شاید امتیازش این بود که رقیبش خستس.. خیلی خسته!!
بازم جاخالی داد و یکبار دیگه از برخورد شمشیر به شکمش جون سالم به‌در برد و موفق شد هر دو دست مرد رو از پشت بگیره.
به اندازه ی یه مچ اندازیه قوی تمام زورشون رو تو دستاشون جمع کردن.
چانیول سعی در رسوندن دست خود مرد که شمشر رو محکم گرفته بود روی گردن خودش داشت و رقیبش سعی در پس زدنش داشت!

بکهیون از جاش بلند شده بود و ایستاده بود. حرکات چانیول رو خوب میشناخت با اینکه کمی شک داشت اما یکی با صدای بلند تو سرش فریاد میزد اون چانیوله اصلا زمان و مکان و نمیشناخت..

چانیول از پشت به زانوش ضربه زد و مرد دو زانو روی زمین افتاد.
هردو نفس نفس میزدن و چانیول بالاخره شکستش داده بود.
همینطور که شمشیر خود مرد و روی گردنش گذاشته بود و اونو به زانو درآورده بود زمزمه کرد..
+ گردنتو بزنم، یا از زمین میری بیرون؟
مرد دستاشو بالا آورد و چانیول شمشیر رو برداشت.
چشاش تار میدید و حالت تهوع داشت... از معدی خالی چه انتظاری میشه داشت؟
تجربش بهش میگفت طاقت بیاره تا حریفش کاملا از زمین خارج بشه و فکر برگشت و سواستفاده به سرش نزنه،
پس تا محو شدن اون مرد از جلوی چشماش خودشو کنترل کرد و بعد..
از هوش رفت.
- چانیول..
بکهیون بلند فریاد زد و از پله ها پایین دوید و این حرکتش از چشم هیچکس پینهون نموند. نه مردمی که برای تشویق ایستاده بودن و نه امپراطور و تمام خدمه ی اطرافش.
"برو ببین چه خبر شده؟"
امپراطور به خدمتکارش دستور داد.

داشت سمت پسری میدوید که هنوز شک داشت چانیول باشه و اگه چانیول نمیبود چقدر بد میشد!...
رسید بالای سرش. نشست کنارش و اولین ماری کرد برداشتن پارچه از صورتش بود. چانیول بود. خود خودش بود.
نمیدونست از اینکه چانه لبخند بزنه یا از اینکه از هوش رفته و اون نمیدونه چرا ناراحت باشه. فقط فریاد زد.
- زود تر طبیب خبر کنید.

...


𝑪𝒉𝒂𝒏𝒃𝒂𝒆𝒌 𝒔𝒕𝒐𝒓𝒚"
«ʀᴏᴍᴀɴᴄᴇ | ʜɪsᴛᴏʀɪᴄᴀʟ»


My cute dear ʕ•ᴥ•ʔ🍯


Sweet •.ㅅ • 🍩


Cute •.ㅅ • 🐾


Beauty •.ㅅ • 🍫


Видео недоступно для предпросмотра
Смотреть в Telegram
°The most beautiful high not for baekhyun::🔥✨


This old story is over.


و در آخر میگم که خیلی وقته از این بغل میگذره... خیییلی وقته.
ولی بعد از این بغل ها و مومنت های شیرین دیگه ایم ساختن اما....
الان خیلی میگذره کنار هم نمیبینیمشون و دل تنگه.....


خیلی قشنگه:)))))

Показано 18 последних публикаций.

325

подписчиков
Статистика канала