فردا آنجا نشسته بود.
در سکوت و تاریکی،
در خاک غربت آینده،
چنان مرگی سفید پوش، ¹
چنان لالهای خونین، ²
چنان مرگ ستاره میان جنگلها. ³
او در تاریکیها،
لبخندی میزد، زیبا!
فردا روبهرویم نشسته بود.
چنان روباهی مهربان،
در دشت قاصدک،
خیره به من در کنونی غمناک.
مینگریست با لبخندی زیبا،
به درختی خشکیده در بحر،
به ریشههای غرق شده در قعر،
به خورشید سوختهی چشمانم.
خیره به برزخی که من باشم،
لبخندی داشت زیبا.
در حال دردناکام،
سم عنکبوتها،
قلبم شکافت.
فرشتهای،
دارم آویخت،
جهان ما را غرق تاریکی میکرد.
کیهان ما را خواب میکرد
گویی مردشنیِ ⁴ تاریکیها، اینجا بود.
ناگهه تپشی بیدار شد،
آسمان فروریخت،
ستارگان را شکافت و پای به قلبم نهاد.
اشکها بر زمین جاری گشت،
میخک ⁵ بر سنگ رویید،
گذشتهها به آتش کشیده میشد.
آری من در کنون تنها بود،
فردا در دوردستها!
اوست نگهبانام در درد،
فردا، درخششی زیبا بود.
¹ اشاره به یک اثر هنری به نام Döden (Death) از Janis Rozentāls در سال 1897 که برخلاف سایر آثار هنری مرگ را در غالب زنی با لباس سفید و مهربان نشان داده.
² اشاره به زندگینامهی نقاش معروف وینسنت ونگوک که گوش خود را بریده بود.
³ اشاره به سرانجام ستاره شناس نیکلاس کوپرنیک که در پولند براثر مرگ مغزی فوت کرد؛ پولند جایی است که برای جنگلهای خود معروف است.
⁴ مرد شنی افسانهای است به عنوان مردی که رویاها و خوابهای زیبا را به انسانها هدیه میدهد.
⁵ گل میخک به معنی خوشبختی است.
-
نادیا رحیمی