درباره یه مرد عکاسه که یه معشوقه بالرین داره، خیلی عاشقش بوده و میپرستیدتش.
یه روز مرد عکاس عشقش رو میبره بیرون، بهش میگه زیر بارون برقصه که تماشاش کنه. ولی وقتی معشوقهش داشته میرقصیده با یه تفنگ بهش پنج تا تیر میزنه و بعد از زدن هر تیر ازش یه عکس میگیره.
وقتی معشوقهی عکاس میمیره، عکاس و دستگیر میکنن و ازش میپرسن چرا اینکارو کرده؟
میگه این دنیا زیادی برای معشوقه پاک و معصوم من کثیف بود.
اونقدری دوستش داشتم و عاشقش بودم که دلم نخواست چشمهاش بدیها رو ببینن و کثیفیها رو بچشه.
اون 5,4,3,2,1 داره تیر هارو میشماره، و اونجا که 1:04 خواننده با اهنگ میخونه شبیه آواز مرگ قوهاست که قبل مرگ میخونن و نشون میدن دارن
زجر میکشن.