Репост из: یک گورخر درونگرا
سیزده چهارده سال پیش، دوستی برایم پازلی آورد از پاریس. نمایی از برج ایفل بود در بهار. سوغات فرنگ بود و من از ذوقم ندانستم چگونه چیدنش را به پایان رساندم. به آخرش که رسیدم یک تکهاش نبود. نه که گمش کرده باشم، اصلا از اول هم در جعبه نبود. بیهمان تکه قابش کردم. سیزده چهارده سال است بی همان تکه هم زیباست.
داشتم فکر میکردم که اگر ما هم مثل پازل بودیم خوب بود. انسان اما پازل نیست، یک تکهاش که نباشد، گم شود، دیگر زیبا نیست. تکهی آدمی اگر میشوید، بمانید.
✍️ روح پراگ
@Zebraaaaaa
داشتم فکر میکردم که اگر ما هم مثل پازل بودیم خوب بود. انسان اما پازل نیست، یک تکهاش که نباشد، گم شود، دیگر زیبا نیست. تکهی آدمی اگر میشوید، بمانید.
✍️ روح پراگ
@Zebraaaaaa