اکثرا اونجوری پیش میره که نمیخوای ولی پیش بینی شده،پس اتفاق میفته
میفتی به گله کردن چون فکر میکنی توی(سد پوزیشن ترین حالت ممکنِ)شرایط هستی ولی نتیجه اونقدری که اولش فکر میکردی،رقت انگیز نیست
گاها همونجوره که میخوای ولی بهت نمیچسبه،میخوای سفت حسش کنی
واسش احساس قرض میگیری از نیمهی بیدار وجودی که کنج تنت یا شاید بهتر باشه بگم قلبت،که مدت طولانیای خواب بوده.
شاید یکم برای خودت لذت بسازی
شاید در ازای تلاشی که کردی به خودت استراحت بدی ولی چیشد؟
دقیقا داری مسیر وانمودو میری
پوچه.
اغلب حسی نمیذاری پای اون اتفاق چه بسا که پاره شدی و چه اهمیتی داره افتادنش و عوض کردن نتیجه؟
به حالت اخر زمانی دچار میشی که شروع اتفاقه،شروع برنده شدنته؛پتانسیلشو داری که برای زندگیت کاری کنی
چون دقیقا تو همون حالت و زمانه که همه چیو شفاف دیدی و درکت هم به همون شدت بوده
حالا به تناسب موقعیت و با آگاهی به شرایط،قدم برمیداری و اون قدم،هرچند کوچیک؛درسته.
وقتی ناامید/غمگین شدی از یه آدم،مسئله،اتفاق وهرچیز ممکنی؛افتادی جلو.
ولی اینو بگم،
این پروسه رو همون لحظه نمیتونی متوجهش بشی چون بدنت شوکه و نمیخواد بپذیره.
برای مغز من نیمه شب شد.
میفتی به گله کردن چون فکر میکنی توی(سد پوزیشن ترین حالت ممکنِ)شرایط هستی ولی نتیجه اونقدری که اولش فکر میکردی،رقت انگیز نیست
گاها همونجوره که میخوای ولی بهت نمیچسبه،میخوای سفت حسش کنی
واسش احساس قرض میگیری از نیمهی بیدار وجودی که کنج تنت یا شاید بهتر باشه بگم قلبت،که مدت طولانیای خواب بوده.
شاید یکم برای خودت لذت بسازی
شاید در ازای تلاشی که کردی به خودت استراحت بدی ولی چیشد؟
دقیقا داری مسیر وانمودو میری
پوچه.
اغلب حسی نمیذاری پای اون اتفاق چه بسا که پاره شدی و چه اهمیتی داره افتادنش و عوض کردن نتیجه؟
به حالت اخر زمانی دچار میشی که شروع اتفاقه،شروع برنده شدنته؛پتانسیلشو داری که برای زندگیت کاری کنی
چون دقیقا تو همون حالت و زمانه که همه چیو شفاف دیدی و درکت هم به همون شدت بوده
حالا به تناسب موقعیت و با آگاهی به شرایط،قدم برمیداری و اون قدم،هرچند کوچیک؛درسته.
وقتی ناامید/غمگین شدی از یه آدم،مسئله،اتفاق وهرچیز ممکنی؛افتادی جلو.
ولی اینو بگم،
این پروسه رو همون لحظه نمیتونی متوجهش بشی چون بدنت شوکه و نمیخواد بپذیره.
برای مغز من نیمه شب شد.