تو اون لبخندِ قشنگی که روی لبای من نقش بستی.
تو اون ذوقِ توی چشمامی که با دیدنت به وجود میاد.
تو اون گرما و حرارتِ دستامی وقتی انگشتام چفتِ انگشتاتن.
تو اون گودیِ تَرقُوَمی که با لبات فتحشون میکنی.
تو اون رویایِ شیرینی که هر شب توی خواب میبینمت.
تو اون نسیمیای که لای موهام میپیچه و صورتمو نوازش میکنه.
تو اون خونیای که توی رگام جریان داره و منو زنده نگه میداره.
تو اون اُکسیژنِ توی ریههامی که تنفست میکنم.
خلاصه تو توی تک تک سلولای وجودِ من خلاصه میشی و
هر لحظه بودنت رو حس میکنم کنارم.
تو اون ذوقِ توی چشمامی که با دیدنت به وجود میاد.
تو اون گرما و حرارتِ دستامی وقتی انگشتام چفتِ انگشتاتن.
تو اون گودیِ تَرقُوَمی که با لبات فتحشون میکنی.
تو اون رویایِ شیرینی که هر شب توی خواب میبینمت.
تو اون نسیمیای که لای موهام میپیچه و صورتمو نوازش میکنه.
تو اون خونیای که توی رگام جریان داره و منو زنده نگه میداره.
تو اون اُکسیژنِ توی ریههامی که تنفست میکنم.
خلاصه تو توی تک تک سلولای وجودِ من خلاصه میشی و
هر لحظه بودنت رو حس میکنم کنارم.