کمی از قهوهاش نوشید و لیوان رو پایین گذاشت تا سوال بعدی رو با تمرکز بیشتری بیان کنه. "کی فهمیدی ازم خوشت میاد؟"
همچنان جرقههایی در سینهاش جریان داشت. انگار قلبش به هزاران بالون متصل شده بود و به سمت آسمون میرفت.
یونگی تای ابروش رو بالا انداخت. دستش رو زیر سرش گذاشت و همونطور که کاملا پاهاش رو دراز میکرد و روی پهلو مقابل امگا میخوابید، در ذهنش دنبال لحظه مناسب گشت. "راستش.. لحظات زیادی توی خاطرمن.. سخت بود که ازت خوشم نیاد." صادقانه اعتراف کرد و بینیاش چین افتاد. "اما اگر بخوام یه زمان مشخصو انتخاب کنم…" بدون اینکه لازم باشه، بهش نزدیکتر شد. "قبل از پاک شدن خاطراتت بود.. چیز زیادی از آشناییمون نگذشته بود و تو ناپدید شدی.. گوشیتو جواب نمیدادی و اه.. داشتی دیوونهام میکرد.. وقتی بالاخره تونستم از جین هیونگ آدرستو بگیرم و بیام پیشت، زیر چشمت کبود بود!"
نتونست جلوی خودش رو بگیره و از تهدل گفت:"امکان نداره!.. کدوم احمقی توی اون شرایط از کسی خوشش میاد؟" بینیاش از سرما سرخ شده بود.
انگشت آلفا به سمت خودش نشونه رفت. "من.." میل ناگهانی و شدیدی به یادآوری خاطراتش پیدا کرده بود. با ملایمت توضیح داد:"
دیدن درد کشیدن تو از اینکه خودم صدمه دیده باشم دردناکتر بود.. برای همین.. اون لحظه فکر کردم که..اه.. پس این همون عشقیه که ازش حرف میزنن؟"
#SilentSea 🌊