- ده بار بهت گفتم نمیام.
+ مگه دست توعه؟ خودت گفتی شهربازی
- گفتم شهربازی نگفتم اتاق فرار.
درحالی که روپوش جدید مدرسش که کت چهارخونه قرمز مشکی و دامن اسکاتلندی با لباس سفید بود رو مرتب میکرد، غرغر کنان پاکت دونات توی دستش رو نگاه کرد، واقعا دلش نمیخواست اتاق فرار رو انتخاب کنه، دلش میخواست سوار ترن هوایی بشه و کنار رفیق دانشگاهی کله شقش جیغ بکشه
- سارا بخدا مجبور نیستیما
+ خا
- این یعنی باید بریم
+ باهوش شدیا بز منی.
اکنون اردیبهشت ماه سال ۱۴۰۲ است، روزی که خنده به طنین گریه پوزخند میزند.