Репост из: @
یکی از همان روزهای همیشگی بود که بعد از کنکاش سوراخ سمبه های انقلاب نشسته بودیم روی زمین کثیف ایستگاه زیرزمینی مترو و آخرین شکلات های باقی مانده را گاز میزدیم. نه روز غمگینی بود و نه روزی شاد؛ تنها یکی از همان روزهای ابری و دودگرفتهای بود که گلوی شوق زندگی را میدرید.
تماشای تودهی مردمی که در هم میلولیدند و برای از دست ندادن آخرین قطار پا تند میکردند، کسل کننده بود.
تمام آن آدمها، غمگین و معمولی و زنده به نظر میرسیدند؛ یک تراژدی سیستماتیک و جمعی.
موهای بلند تیره رنگش را عقب راند، شلوار جین فاق بلندش را تکاند و دو انگشتش را به سمت آن جمع ترحم برانگیز نشانه گرفت.
-کیو کیو بنگ بنگ
لبخندی زد، چشمهایش را تنگ کرد و زمزمه کرد:
-فکر کن که پس از مرگشان تا چه اندازه ممنونمان خواهند شد.
گسیختن ریسمان زندگی برای بزدلانی که هرگز جرأت انجامش را نداشتند.
شانهای بالا انداختم، از جا بلند شدم و دستم را سمتش دراز کردم و خیل عظیم انسانها را پشت سر جا گذاشتیم.