کافکا در کرانه"


Гео и язык канала: не указан, не указан
Категория: не указана


تکست های موردعلاقم از کتاب ها

Связанные каналы

Гео и язык канала
не указан, не указан
Категория
не указана
Статистика
Фильтр публикаций


عقاید یک دلقک؟


Репост из: Hidden Chat
یک پانتومیم طولانی که مدام سعی دارد بیننده را تا اخرین لحظه در درک و تشخیص بین ورود و عزیمت گمراه کند.


احساس میکردم وقتی آدم تنها میشود، تمامی غم دنیا در دجودش خیمه میزند. احساس میکند آنقدر از دیگران دور شده که دیگر هیچوقت نمیتواند به آنها نزدیک شود. میبیند میان این همه آدم حسابی تنهاست. یعنی هیچکس را ندارد.

[سمفونی مردگان]


به او گفتم که عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت، تنها در جسم‌ نمیتوان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آیینه، در خواب، در نفس کشیدن ها انگار به ریه میرود، و آدم مدام احساس میکند که دارد بزرگ میشود.

[سمفونی مردگان]


بعدها دانستم که دوست دارد همیشه با موهاش ور بروم. اما به من نگفته بود و خودم می‌بایست می‌فهمیدم که دوست دارد صورتش را نوازش کنم.

[سمفونی مردگان]


و من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟ آدم پر میشود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچگاه دچار تردید نشود.

[سمفونی مردگان]


درک او اسانتر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی اورا ببیند.

[سمفونی مردگان]


Репост из: ژرفای‌اقیانوسِ‌مغزم؛
- سمفونی‌مردگان


باز نگاهی به آسمان و بعد به در بسته قهوه‌فروشی "سورن" انداخت. دلش مالش رفت و چیزی روی قلبش سنگینی کرد. سیگاری از جیب کتش بیرون اورد و کبریت کشید. از تابستان سیگاری شده بود. کبریت کشید. اما باد ان باران تند نمیگذاشت. ان وقت در دوست گره شده اش کبریت کشید و این بار سیگار را روشن کرد.

[سمفونی مردگان]


من مُردم، تموم شدم! 😭


آیدین گفت: "من دنبال خودم در گذشته میگردم. ما چیزهایی در گذشته داشته ایم که حالا نداریم."
سورمه گفت: "مثلا چی؟"
آیدین گفت: "نمیدانم."

[سمفونی مردگان]


هیچ چیز دیده نمیشد. زمان از حرکت و صدا بازماند‌. انجا زمین های قاچ خورده به افق امتداد میافت و هیچ رنگی نداشت. گل ها خشک بودند و باد نمی وزید، و پوست سر یکباره ور می امد و بی‌وزنی سیال آدم در فشار تندی میخواست بترکد. نه روز بود نه شب. پس کی بود؟و چرا چیزی مدام می کوبید؟
"قلب شما."

[سمفونی مردگان]


سورمه به درون امد. با ان دو چشم درخشان و ابروهای بسیار نازک و گونه های برامده وسط محوطه کارگاه ایستاد. بلوز سبز تندی تنش بود و چقدر گردنش بلند بنظر می امد، و قلبش چه تند میزد‌. ایا همیشه قلبش تند میزد؟ ایا دویده بود؟ همیشه می دیوید؟ پس چرا قلبش تند میزد؟ ایا اگر نگاهش میکرد بدش می امد؟ و چقدر قشنگ بود.

[سمفونی مردگان]


باباش خیلی کثافته ازش متنفرم 😍


مامی/ددی ایشو تو این کتاب موج میزنه---


گفت: "شماها خیال میکنید که پدر دشمن شماست. اما اشتباه میکنید."
آیدین گفت: " من میدانم که چی میخواهی بگویی. اما خوشبختی او با من خیلی فرق دارد."

[سمفونی مردگان]


پدر پرسید: "دنبال چی می گردی؟"
آیدین گفت: "دنبال خودم."


پدر گفت:" این روح شیطان است که دارد میسوزد. "
و به راستی روح شیطان اگر می سوخت آن همه صدا و دود نداشت.

[سمفونی مردگان]


آه، ای صدای زندانی
آیا شکوه یاس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی بسوی نور نخواهد زد؟
آه، ای صدای زندانی
ای اخرین صدای صداها...

آیه های زمینی/فروغ فرزخراد


پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.

[سمفونی مردگان]

Показано 20 последних публикаций.

62

подписчиков
Статистика канала