به پیراهن آبی تو به یک دریای آبی آرام می آیم بر تکه چوبی شناور بر آویز گردنت بر پهنه غربت آغوش اشک ها و بوسه ها ما در خواب خیابانی بی سایه سار و درخت های پاییز بودیم برگ هایی سرخ و خیابان گرد یک شب سیاه مستی شدم که خیال بر زیر لبم زمزمه کرد صبح را نمیبینی و من جواب دادم حیف ، حیف شد...
چقدر ها با این جهان کار داشتم با خاورمیانه در میانه زندگی بدون تو برای رسیدن به تو و طرحی از عشق به قامتی بالا بلند چون صلح خاورمیانه و این کلمات بی هوا که میخوانی به شعر ربطی ندارد
من در شب مانده ام و صبح شد...
چقدر ها با این جهان کار داشتم با خاورمیانه در میانه زندگی بدون تو برای رسیدن به تو و طرحی از عشق به قامتی بالا بلند چون صلح خاورمیانه و این کلمات بی هوا که میخوانی به شعر ربطی ندارد
من در شب مانده ام و صبح شد...