𝖬𝖺𝗋𝖼𝗎𝗌 𝖶𝗂𝗇𝗌𝗍𝗈𝗇, / مارکوس وینستون
دکتر وینستون...!
لبخند گرمی میزند. گویا ریز ریز با زبان نرم و شیرین نمایش، سر میبُرد.
قدمهای پاورچین پاورچینش داخل اتاقک بیمارستان، زمانی که نزدیک بیمار شد و لبخندش پررنگ تر شد، را به یاد بیاور!.
گویا طلاییِ خورشید را در موهایش کاشتهاند و این ظاهر فریبنده و آن لبخند، کلمات و اعمالی میبافند که انسان ها را تا مرز مرگ میکشد.
لبخند پهنش پهن تر میشود طوری که در تاریکی سایه ای عجیب روی گونههایش میافتد.
زمزمه وار لب میزند:" بنظر میرسه یکی اینجا اومده استراحت کنه، هوم؟!"
بیمار که این صدا را میشناخت با چشمان بهت زده و گرد نگاهی به دکتر انداخت و شروع کرد دست و پا زدن ولی دقیقاً لحظهای که خواست عربده بکشد، گرمای دستی روی لبانش حس کرد و کم کم از بی نفسی کبود شد.
دست و پا زدنهایش کمتر شد و با طمانینه به خواب فرو رفت. دکتر وینستون با خونسردی به دستگاهی که جیغ جیغ میکرد، نگاه کرد و با ورود همکارانش به اتاقک، جواب داد:" این چندمین قربانیه؟ چطور مراقبت میکنید؟"
تا پشتش را کرد تا مسیرش را سمت خروجی تغییر دهد، لبخند پهنی روی لبانش جاخشک کرد.
- 🖇
@soleiletluna .