یدونه ازت توی سرم دارم. عینا، انتقالت دادم به پشت دیواره ی منحنی جمجمم. اونجا، موهاتو شونه میکنم. لباساتو، تا میزنم. برات از آسمون ستاره می چینم و از طبیعت، شکوفه. اونجا، حافظ گلوت میشم و نمیذارم بغض و سرفه، آزارش بدن. میذارمت روی شونه های لاغرم و میبرمت برای بازدید از معدود جاهای قشنگی که توی سرم دارم. شبا، وقتی به سرزمین رویاها حجرت میکنی و کابوس ها، تشنه ی خیس کردن پلکات میشن، بالای سرت کشیک میدم و با کابوس ها، بطرزی رویایی میجنگم، تا به جای شکافی منتهی به جیغ، لبخند آغشته به خواب، لباتو درگیر کنه. یدونه ازت توی سرم دارم، تا بخاطرش، بشم منجی قاصدک هایی که تمایل به فوت تو دارن، نه زوز باد سرد. یه دونه ازت توی سرم دارم تا بخاطرش، جلوی سربی ترین افکار هم، سینه سپر کنم. یه دونه ازت، توی سرم دارم. مراقبشم. مراقبتم. حتا، توی سر خودم. حتا وقتی نیازی به مراقبت نداری.