صبح از وضع فلاکت بار خودم خندم گرفته بود.
۵-۵:۳۰ خوابیدم و ساعت ۷ پاشدم.
انقدر خسته بودم همینجوری زیرلب گفتم ولش کن ۸ الارم میذارم.
ساعت ۷:۲۰ دقیقه مامانم اب باز کرد و تادااا خوابم پرید.
و بخش زیبای داستان اینجاست که ی دستم به گردنم که روی مبل خشک شده بود و اون یکی دستم به پام چون کامل جا نشده بود رو مبل یخ زده بود و چشم بندی که نیمه نصفه رفته بود بالا :)))))
کشون کشون رسیدم وسط اون حجم زیاد از برگه وسط هااااال! و نشستم خوندم باز.
شبیه این کسایی شدم که تو سریالا با کارشون ازدواج کردن و شبم تو شرکت میخوابن
بعد جالبه هرکی بیدار میشه میگه عه؟خوابیدی دیشب؟ نخوندی چیزی؟ نه عوضی نخوندم چون بیهوش شدم.
۵-۵:۳۰ خوابیدم و ساعت ۷ پاشدم.
انقدر خسته بودم همینجوری زیرلب گفتم ولش کن ۸ الارم میذارم.
ساعت ۷:۲۰ دقیقه مامانم اب باز کرد و تادااا خوابم پرید.
و بخش زیبای داستان اینجاست که ی دستم به گردنم که روی مبل خشک شده بود و اون یکی دستم به پام چون کامل جا نشده بود رو مبل یخ زده بود و چشم بندی که نیمه نصفه رفته بود بالا :)))))
کشون کشون رسیدم وسط اون حجم زیاد از برگه وسط هااااال! و نشستم خوندم باز.
شبیه این کسایی شدم که تو سریالا با کارشون ازدواج کردن و شبم تو شرکت میخوابن
بعد جالبه هرکی بیدار میشه میگه عه؟خوابیدی دیشب؟ نخوندی چیزی؟ نه عوضی نخوندم چون بیهوش شدم.